تبليغاتX
‍Pahli
ليسانس يه درس بي خاصيتي داشتيم به نام اندازه گيري. مهمترين ويژگي اين درس هم اين بود كه اولين درسي بود كه من افتادم. ترم بعد هم كه دوباره درس رو گرفتم با همه چشم چرونيهاي سر جلسه، نمرم سرجمع شد 9. بعد از كلي مخ زدن استاد، 3.6 نمره ازش گرفتم و شدم 12.6 . اما ويژگيهاي جالب اين درس به همينجا ختم نشد، چون يه هو به سرم زد كه بشم استاد حل تمرين (همون TA) يه درسي. يه كم فكر كردم و ديدم چه درسي بهتر از اندازه گيري، چون قبلا در كمال بي لياقتي تونسته بودم اون رو پاس كنم.، حتما مي تونستم در كمال بي لياقتي استاد حل تمرينش هم بشم. خلاصه رفتيم رو مخ استاد و اون هم قبول كرد.
تصور كن با همچين سابقه اي بري سر كلاس و بخواي براي بچه ها رفع اشكال كني، اونهم چه بچه هايي، بچه هاي برق شريف. ما كه ديديم اين كاره نيستيم شروع كرديم به ايده زدن. مثلا محل و زمان تشكيل كلاس رو يك روز بعد اعلام مي كردم. يعني روز دوشنبه اعلاميه ميزدم كه ”كلاس رفع اشكال درس اندازه گيري روز يكشنبه (روز قبلش) راس ساعت فلان در كلاس فلان تشكيل مي شود.”. طبيعتا كسي سر كلاس نميومد. من هم ميرفتم پيش استاد و در مورد اهميت وافر اين درس سخنها مي راندم و از بي علاقگي دانشجويان به اين درس افسوسها مي خوردم. خلاصه كه اوضاع به خوبي و خوشي طي شد تا رسيديم به امتحان ميان ترم. استاد برگه هاي امتحاني رو داد كه من تصحيح كنم. همينطور كه داشتم از كيسه خليفه نمره مي بخشيدم  ناگهان خط زيباي يكي از برگه ها توجهم رو جلب كرد؛ توجهم وقتي بيشتر جلب شد كه ديدم طرف دختره. يه هو كل غدد ما شروع كردند به ترشح هورمون. پيش خودم گفتم اگه قيافه ي دختره هم مثل خطش باشه، نون ما تو روغنه. مشكل اينجا بود كه هيچ كدوم از دانشجوها رو نديده بودم (چون كلاسهاي حل تمرين رو نمي يومدند!). منتظر موندم تا روز بررسي اعتراضات به نمرات ميان ترم. هر چي منتظر مونديم فقط پسرا اومدند اعتراض. البته يكي دو تا هم دختر اومدند ولي از اونايي بودند كه فرقشون با پسرا در يك روسري خلاصه ميشه.
خلاصه كه كلي خورد تو ذوقمون. گذشت تا رسيديم به پايان ترم. همون خط و همون اسم. اين دفعه ديگه ميدونستم بايد چيكار كنم. اولا به پسرها خيلي خوب نمره دادم تا قيافه ي نحسشون رو روز بررسي اعتراضات نبينم. ثانيا به پگاه (همون يارو ديگه) نمره خيلي پاييني دادم كه مطمئن شم براي اعتراض مياد (پگاه از پنجاه شده بود سي و هشت، من بهش دادم پونزده). بالاخره روز موعود رسيد:
دختر آمد از در
اميد رفت بر باد
چشمتون روز بد نبينه، قيافه‌ پگاه مثل دستخط من بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 6:29  توسط اشكان  | 

يه مساله اي هست كه مدتيه ذهنم رو مشغول كرده، اونهم ريشه هاي نارضايتي اشخاصه. فكر مي كنم با شناختن ريشه هاي نارضايتي بهتر بشه به رضايت رسيد؛ نمي دونم شايد هم دارم شيپور رو از سر گشادش مي زنم.

يه مدل ساده در نظر مي گيريم (اين مدل من درآوردي هستش) و به نظرم مي تونه تا حد خوبي نارضايتي هاي افرادي رو كه ميشناسم توجيه كنه:

زندگي رو ميشه مثل يك بردار در نظر گرفت. يك بردار هم جهت داره هم اندازه. ما وقتي از زندگيمون ناراضي هستيم كه اندازه و جهت بردار واقعي (وضعيت فعلي زندگيمون) با بردار مطلوب (وضعيت مطلوب زندگي) برابر نباشن. مثلا يكي دوست داشته شاعر بشه، الان داره مديريت مي خونه (كه به نظرم خيلي هم بيراه نرفته، چون هر دو شعر ميگن). اين زاويه موجود بين بردار واقعي و بردار مطلوب شخص باعث نارضايتي مي شه. حالت دوم وقتي پيش مياد كه جهت بردار تا حد خوبي درسته ولي اندازش صحيح نيست. مثلا طرف دوست داشته يه شركت بين المللي تاسيس كنه كه ميكروسافت رو بخره و در راه ارتقاي كيفيت صنعت نرم افزار، بيل گيتس رو آزاد كنه ولي الان يه شركت تاسيس كرده با يه منشي (نه چندان جوان) و يه آبدارچي و كلي بدهي. اين هم باعث نارضايتي ميشه. دسته سوم افراد هم كه  نه جهت بردار زندگيشون درسته نه اندازش (يعني حتي توي مسير اشتباه هم هيچ پخي نشدند).

تفاوت بين بردار مطلوب و واقعي رو ميشه اسمش رو گذاشت فاصله بين خواسته ها و داشته ها. اگه فاصله زيادي بين خواسته ها و داشته هاي ما وجود داشته باشن نارضايتي به وجود مياد. حالا دو تا ديدگاه رو در نظر بگيريم:

1. تفاوت بين خواسته ها و داشته ها به خاطر هدفگذاري غير واقع بينانه است. يعني من چون هدفي براي خودم در نظر گفتم كه هيچ تناسبي با داشته هام نداره و هيچ وقت بهش نمي رسم، بنابراين بستري براي نارضايتي فراهم كردم. اين مساله مخصوصا وقتي خودش رو بهتر نشون مي ده كه هدفگذاري من بر مبناي مقايسه زندگي خودم و ديگران (مخصوصا افراد مشهور) صورت بگيره. مثلا چون حاكم دبي به خانمش يه جزيره هديه داده، من هم تصميم بگيرم كه يه چاه نفت يا اگه ديگه خيلي كوتاه بيام، يه دكل حفاري (بسته به ساحلي يا دريايي بودنش قيمتي بين 60 تا 150 ميليون دلار داره) پس قباله زنم كنم. بعد چون به اين هدف نمي رسم، يه هو دپ ميزنم و ميخوام خودكشي كنم. اين طرز فكر ما رو به اينجا مي رسونه كه بايد هدفگذاري رو واقعيش كنيم. يا به زبون خودمونيش بايد كوتاه بيايم. اين طرز فكر به نظر منطقي مياد ولي حال نميده. شخصا ته دلم ميگم من چيم از فلاني كمتره!

2. ديدگاه دوم ميگه كه فاصله بين بردار مطلوب و واقعي هميشه نامطلوب نيست. نمنه؟ يعني اينكه كافي است كه شما در مسير درست قدم برداري (جهت بردار درست باشه)، دراين حالت طول بردار مهم نيست؛ اتفاقا خوبه (اگر ضروري و طبيعي نباشه) كه هميشه يه فاصله اي بين خواسته ها و داشته هاي ما (البته در جهت درست) وجود داشته باشه. چون همين فاصله ها و نارضايتي هاست كه ما رو به حركت واميداره. فقط بايد دقت كرد كه اون نوعي از نارضايتي  قابل قبول و مطلوبه كه باعث حركت بشه و نه اينكه ياس و نااميدي به همراه داشته باشه.

پس ما از اين انشا نتيجه ميگيريم كه اگه بابا پولدار باشه، بچه فيلسوف نميشه (به شعر گفتن نميفته).

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:43  توسط اشكان  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:48  توسط اشكان  | 

چند اصل ساده و كلي براي زندگيتون انتخاب كنيد و در تصميم گيريهاتون به اونها مراجعه كنيد. اين اصول بايد مبناي همه فعاليتها و تصميمهاي كليدي زندگي شما قرار بگيرند.

من تعدادي از اين اصول براي خودم تعريف كردم و در مسائل مهم زندگيم به اونها مراجعه مي كنم. امروز هم تونستم با استفاده از يكي از اين اصول يك مشكل بزرگ رو حل كنم.

ماجرا از اين قرار بود كه 4 تا موقعيت شغلي داشتم كه بايد از بينشون انتخاب مي كردم، هر كدوم از اين موقعيتها يك مزيتي داشتند و انتخاب از بين اونها واقعا كار راحتي نبود. يكي از اونها حقوق بيشتري ميداد، يكيشون موقعيت اداري بهتري، يكي ديگه سرعت پيشرفت بهتري و بالاخره يكي از اونها هم فرصت كافي براي رسيدن به بقيه كارهام رو فراهم مي كرد. اول سعي كردم با مدل AHP به بهترين گزينه برسم ولي نشد. بالاخره امروز و با استفاده از اصل PPP اين مساله رو حل كردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:39  توسط اشكان  | 

-         پكري؟

-         چرا نباشم؟ والله، از وقتي چشم وا كرديم داريم مي دويم. هميشه‌ام كه هشتمون گرو نه‌مون بوده. از قديم گفتن از دويدن فقط چي پاره ميشه؟

-          كفش؟

-         آره، ولي اون بهترين حالتشه. ما كه كونمون پاره شد.هي گفتن صبر كن، درست ميشه. والله ديگه خسته شديم. آخه چقدر صبر؟ تغاري بشكند، ماستي بريزد، جهان گردد به كام كاسه ليسان. آخه اين چه وضعشه؟ دنياي ما شده مثل آخرت يزيد. هي بدو، آخرش هم هيچي.

-         دلت خوش باشه، اين

-         دست رو دلم نذار كه خونه. از قديم گفتن چي؟ دست تنگي بدتر از دلتنگيه. آدمي كه جيبش تار عنكبوت بسته به چي دلش خوش باشه؟ اصلا از قديم گفتن آدم بي پول مثل چي ميمونه؟

-         نمي دونم.

-         مثل زنبور بي عسل.

-         اونكه

-         حالا گير نده. از همين الان به فكر باش مثل ما بدبخت و آواره نشي. از وقتي دست چپ و راستمون رو شناختيم، داريم انتگرال سه گانه مي گيريم. والله دنبال هر كاري رفته بوديم، الان يه پخي شده بوديم. اين همه سال فقط مغزمون رو پر كرديم. دستمون خاليه. دست خالي هم كه براي تو سرزدن خوبه. خاك بر اين سرم.

-         اِ نزن. اينقدر منفي بافي نكن. وضعت از خيلي ها بهتره، آينده ات روشنه.

-         آره، روش انه. تو ديگه از اين حرفا نزن، خودم به قدر كافي يه عمر خودم رو گول زدم. راست ميگن، خريت ارث نيست، بهره خداداده. ما هم كه بهره مون زياد بود.

-         عوضش رزقت حلاله. بركت داره.

-         برو بابا. هي گفتن پول حلال بركت داره، كردند تو پاچمون. با پول حلال به هيچ جا نميشه رسيد. اصلا روايت داريم، ميفرمايد كه در كنار هر كاخي، كوخي هست. يعني چي؟ يعني اينكه اگه ميخواي به جايي برسي، بايد مال بقيه رو بخوري. يعني تا از زندگي بقيه كوخ نسازي، خودت به كاخ نمي رسي.

-         فتوا هم كه ميدي.

-         حرف من كه نيست. متخصصين امر ميگن. فقط هم نميگنا. عمل هم ميكنن.

-         مگه تو نبودي كه مي گفتي پول حروم يا خرج شراب شور ميشه يا شاهد كور؟

-         من نميگفتم كه. ضرب المثله. بعدشم، دليل نميشه قديميا هر چي گفتن درست باشه. تازه اگه بخواي حرف اونا رو هم گوش كني، باز مشكلي نيست. همين قديميها ميگن كه با كدخدا بساز، ده رو بچاپ. نمونش رو هم كه توي اين حوادث ديدي. نميخوام بحث سياسي كنم. جنبه اقتصاديش رو ميگم. خلاصه كه از اول راه رو اشتباه رفتيم. فكر كرديم آدم بايد با فكرش پول در بياره. هر چي كشيديم از فكر زياد بود. از درويشا بايد ياد گرفت. به درويشه گفتن بساطت رو جمع كن، دستش رو گذاشت دم دهنش. بايد با زبونت پول دربياري نه مغزت. از قديم گفتن چي؟ در شهر ني سواران، بايد سوار ني شد.

-         خدا برف رو به اندازه بوم ميده. شايد

-         آره، سقف ما هم كه كاذبه.

-         چي؟

-         هيچي.

-         نكنه تو هم فكر مي كني نسل سوخته اي؟

-         نه والله. نسل ما نسل سوخته نيست، نسل سپوخته است.

-         يعني چي؟

-         سپوختن يعني

-         معني اون رو كه ميدونم. منظورت رو ميگم.

-         ها. من زورم كجا بود.

-         ها؟

-         ميگم كه آخه اينم شد زندگي؟ اينم شد كشور. بچگيمون كه يا تو صف نونوايي صرف شد يا پاي تلويزيون. تلويزيون هم كه نگو، جعبه دق. هر كارتوني نشون مي داد يا مادر يه نفر گم شده بود يا پدر يكي كشته. دبيرستان هم به جاي اينكه تو فكر باشيم كي رو (صنعت ايهام) ببريم Prom براي رقص، همش توي فكر كنكور بوديم. دانشگاه هم كه اومديم براي زندگيمون برنامه ريزي كنيم ديديم  كلا سه تا سناريو بيشتر پيش رو مون نيست: حمله هوايي اسرائيل بدون مجوز آمريكا، حمله هوايي اسرائيل با مجوز آمريكا و تحريم. (تازه آخرشم هم سناريويي اتفاق افتاد كه ... ، بگذريم.). خلاصه كه خير از اين زندگيمون نديديم. هر وقت هم اومديم مثبت انديشي كنيم يا 10% رفت روي تورم يا 20% روي اجاره خونه.

خلاصه كه نسل ما را نسوختند[1]، سپوختند. 

 

 



[1]  فعل سوختن در حالت متعدي هم بكار مي رود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:57  توسط اشكان  | 

يه شطرنج كامپيوتري پيدا كردم، خيلي با حاله. وزير ميده كه قلعه بگيره. قلعه ميده كه فيل بگيره. راحت ميشه ماتش كرد. خلاصه كه تو مايه هاي تيم مذاكره كننده هسته اي عمل ميكنه. 

-----------

گاهي وقتها به جاي اينكه سطح توانايي هات رو بالا ببري، ميتوني سطح توقعاتت رو پايين تر بياري.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:47  توسط اشكان  | 

اكثر آدمها براي بررسي سلامتيشون از معيارهاي ساده و پيش پا افتاده اي مثل نرخ ضربان قلب، فشار خون، دماي بدن و امثالهم استفاده مي كنند. من، اما دو سيگنال براي سلامتيم دارم كه رد خور نداره. يعني اگه يكي از اين دو سيگنال حذف و يا ضعيف شد، نشون ميده كه من مريض شدم يا به زودي خواهم شد. حالا اين دو سيگنال چيه؟

در حالت سلامتي، من هم خوابم مياد هم گرسنمه. يعني وقتي كه در اوج سلامتي و نشاط به سر ميبرم،  (مستقل از اينكه چقدر استراحت كرده باشم يا غذا خورده باشم) چشماني خمار و معده اي گرسنه دارم.

همين پريروز بود كه بعد از خوردن ناهار ديدم اي دل غافل، اصلا خوابم نمياد. خيلي نگران شدم. حق هم داشتم، چون فرداش مريض شدم، الان هم دارم ميميرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:43  توسط اشكان  | 

فروتني بيش از حد، تنها عيب منه!

پي نوشت: البته صداقت و زيبايي رو هم نميشه منكر شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:52  توسط اشكان  | 

 شراب حرومه. نبايد خورد.

وقتي مستي، هيچ كنترلي روي خودت نداري.

وقتي مستي كاري رو مي‌كني كه نبايد، حرفي رو مي‌زني كه نبايست.

وقتي مست مي‌شي، حرفي رو مي‌زني كه دوست داري نه حرفي رو كه بايد. حرف دلت رو مي‌زني نه حرف عقلت رو.

وقتي مستي كاري رو مي‌كني كه دوست داري، نه كاري رو كه به صلاحته.

وقتي مستي، خودتي؛ خود واقعيت نه خودي كه بايد به جامعه نشون بدي.

اما واقعيت بايد پنهون بمونه. واقعيت نبايد گفته بشه. واقعيت به اندازه كافي خوب نيست. واقعيت به اندازه كافي زيبا نيست.

بايد هوشيار باشي تا بتوني اونرو دستكاري كني. بايد عاقل باشي تا بتوني كسي باشي كه جامعه مي‌طلبه.

اصلا شايد براي همينه كه توي بهشت شراب حلاله. اونجا فقط آدماي خوب هستند. آدمايي كه واقعيتشون هم خوبه. اونايي كه مي‌تونن خودشون باشن بدون اينكه محيط رو به گند بكشن. اونايي كه واقعيتشون هم زيباست. اونايي كه ميدونن شراب و تزوير با هم جمع نميشه.

به قول دوست صميميم:

حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي              دام تزوير مكن چون دگران قران را

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 14:25  توسط اشكان  | 

( متن بدون سانسور رو مي تونين در ادامه مطلب بخونين )

هميشه ديد خيلي بدي نسبت به مردم كشورم داشتم. يك ايراني برام هميشه نمادي بوده از صفات ناشايست، از دورويي گرفته تا بلاهت، از رذالت گرفته تا حماقت. هيچ وقت از ديدن يه ايرانيه غريبه خوشحال نشده بودم. هيچ وقت توي جمعشون (زبونم نچرخيد بگم جمعمون) احساس راحتي نداشتم. هميشه ازشون فراري بودم. هميشه خودم رو از اونها جدا مي دونستم . خلاصه كه دل خوشي از اين ملت و مليت نداشتم.

در حوادث اخير اما،  اين ديد تا حد زيادي بهتر شد. براي اولين بار از بودن در كنار ايراني ها لذت بردم. براي اولين بار بهشون علامت پيروزي نشون دادم. براي اولين بار به همه غريبه هاي كنارم لبخند زدم. براي اولين بار انساني كه هيچ چيز در موردش نمي دونستم (جز رايي كه در صندوق انداخته بود اونهم به واسطه رنگ دستبندش) رو از ته دل تحسين كردم.

براي اولين بار از ايراني بودنم خجالت نكشيدم.

 حوادث اخير، اولين هاي ديگه اي هم به همراه داشت:

براي اولين بار بود (يه تقريب كوچولو كسي رو نكشته) كه امتحانات در شريف تعطيل شد. بايد شريفي باشي تا عظمت اين مطلب رو درك كني. شريفي جماعت اگه قصد انقلاب كردن هم داشته باشه و بهش بگن، استاد فلان درس داره يه كوئيز مي گيره كه نيم نمره از نمره نهاييه، بي خيال انقلاب مي شه و مي ره سر امتحان. هنوز باورم نميشه وقتي كه رفتيم توي تالارها، هيچ وقت فراموش نمي كنم صحنه پاره شدن برگه هاي امتحاني رو.  ...... اينقدر برام لذت نداشت كه پاره كردن اون برگه ها. يادش بخير چه حالي داد اون لگدي كه زدم به صندليهاي تالار امتحانات. صندليهايي كه سر امتحانات روش مي نشستم و به در و ديوار نگاه مي كردم، متعجب از اينكه چرا هميشه و بر خلاف بقيه بچه هاي برق شريف، معلومات كم و  وقت زياد ميارم.

براي اولين بار بود كه بعضيها الله اكبر گفتن. دختري كه توي كل عمرش به اندازه يه آرايش صورت (...)، روي اعمال مذهبي وقت نذاشته بود طوري الله اكبر مي گفت كه آدم با تمام وجودش عظمت خدا رو درك ميكرد.

خيليها هم براي اولين بار نماز خوندند، چادر پوشيدند، دوش به دوش پسرها به جماع نه كه به جماعت ايستادند.

آخ چه حالي داد، داد زدن توي خيابون آزادي، سكوت توي ميدون توپخونه.

اه چه دهني ازم صاف شد وقتي كه براي اولين بار فهميدم كه گاز اشك‌آور واقعا اشك آوره، شوخي نداره. هر چه قدر هم خودت رو سفت بگيري باز اشكت رو در مياره.

براي اولين بار از سلامت خودم خجالت كشيدم. وقتي كه يكي از بچه ها بعد از راهپيمايي 30 خرداد ازم پرسيد، از بچه ها كسي آسيب ديد؟ گفتم چند نفر گاز اشك آور و باتوم خوردن. گفت نه منظورم آسيب جدي بود، مثلا تير خورده باشه. و من شرمنده و سرافكنده به گوشه اي خزيدم.

براي اولين بار در راهپيمايي روز قدس شركت كردم، اون هم چه شركت كردني. اونقدر داد زدم كه علاوه بر حنجره خودم، گوش بغل دستيم و ... بسيجيهاي نزديكمون هم پاره شد.

خيلي از ما براي اولين بار به حمايت از مظلوم برخاستيم. مظلومي كه ميشناختيم. مظلومي كه به زبون خودمون حرف ميزد. مظلومي كه اهل غزه نبود. مظلومي كه خودمون بوديم.

اين انتخابات اولين هاي زيادي براي ما به همراه داشت، آخرين هاي زيادي هم براي بعضيا. بعضيهايي كه به اندازه چند تا اولين ديگه تا آخرين آخرينشون فاصله دارن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 9:36  توسط اشكان  | 



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:0  توسط اشكان  | 

ديشب يكي از دوستان قزوينيم گفت: ”امروز به يادت بودم”.

و من معصومانه به خود لرزيدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:26  توسط اشكان  | 

يه شركت مي زنم، فقط منشي استخدام مي كنم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:19  توسط اشكان  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:26  توسط اشكان  | 

يه آگهي دعوت به همكاري ديدم، جالب بود. بعد از يه كم توضيح در مورد عظمت شركت، در مورد متقاضيان كار نوشته بود:

Main responsibility: To entertain non-Iranian guests

Gender: Female

دو نكته:

  1. براي اين شركت رزومه نفرستيد.
  2. اگه تونستيد به عنوان مشتري غيرايراني بريد سراغ اين شركت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 13:30  توسط اشكان  | 

۶۰

رمز مي خواد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:20  توسط اشكان  | 

 مرا اعتقاد بر اين بوده و هست كه اصلاح باطن جز در سايه هويدا ساختن كاستي هاي درون ممكن نخواهد بود. چه بسياريم آنانكه در ذهن مي گذرانيم انديشه اي را كه نبايد، در دل مي پرورانيم هوسي را كه نبايد و بر زبان مي آوريم آنچه را كه بايد. اين بايدها كه به مصلحت توجيه شان مي كنيم راه را بر هر دو رويي و نفاقي باز مي گذارند. نفاقي كه در ايام اخير چهره زشت و متعفن خود را در سيماي مقدس نمايان نشان داده است و ما را بر آن داشته كه انگشت حيرت، ترس و تنفربه دندان بگزيم.

-----------------------

ادب را براي خود و جمع كثيري از انسان‌ها چيزي بيش از يك جامه ناساز نميبينم. انديشه هاي خود را بسيار نكوهيده تر از كلامم مي دانم. قصد بر آن دارم كه در اين نوشته‌گاه، انديشه خود را به همان زشتي كه هست در برابر ديگران ،هر چند محدود و منتخب، عريان سازم (دوستان قزوينيم خوشحال نشن، عريان كردن در حد انديشه باقي خواهد موند). دو راه بيش متصور نيست: يا باطن را نيكوييِ ظاهر حاصل آيد يا ظاهر نيز به گا رود.

----------------------

باشد كه اين نوشته‌گاه بستري فراهم آرد تا زشتي هاي درونمان را بر زبان و قلم جاري كنيم، جامه نفاق بسوزانيم و لحظاتي، هر چند كوتاه و گذرا، خود باشيم، خودي زشت و بي ادب. فارغ از هر روي و ريا در اين ديار رياپرور.

با استعانت از ساحت بي ادب ايرج ميرزا در اين ورطه دخول مي كنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 9:10  توسط اشكان  | 

 مدتي بود آينده سينماي جهان رو تيره و تار ميديدم، اونقدر كه تصميم داشتم بازار هاي مالي كه  تا حدي جون گرفته و رونق پيدا كرده بودن رو رها كنم و اينبار به صنعت سينما حياتي دوباره ببخشم.

ديدن Bolt و Watchmen من رو تا حدي از نگراني در آورد. صنعت سينما هنوز هم بدون حضور من مي تونه به حياتش ادامه بده. فعلا وقت هست.

امشب بدون دغدغه خواهم غنود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 8:33  توسط اشكان  | 

دوستي در مورد عنوان اين پست ازم پرسيد. من فكر ميكردم عنوان واضحه، ولي به هر حال يه توضيح بيشتر ميدم.

مطالعات جانورشناسي اقليمي، حاكي از اينه كه در حال حاضر و بر پايه مشاهدات محيطي، سه نوع هلو شناسايي و طبقه بندي شدن. در مورد نحوه طبقه بندي هلوها بين جانورشناسا، اختلاف وجود داره. بعضي معيار تقسيم بندي رو در مشخصات سخيف ظاهري مثل رنگ پرزها، ميزان نرمي، قطر (تو مايه هاي دور كمر) و موارد اينطوري ميدونن. اما اين تقسيم بندي پاسخگوي حوادث پس از انتخابات نبوده و به همين دليل يه تقسيم بندي جديد از طرف ”موسسه حمايت از هلوهاي آبدار مقيم مركز” ارائه شده. در طبقه بندي جديد، هلوها بر اساس تعداد هسته‌شون دسته بندي مي شن. با توجه به تحقيقات، بيشتر از ۹۸٪ از هلوها را مي شه در يكي از سه دسته‌ي بدون هسته، داراي يك هسته مركزي و هلوهايي با دو محركِ هسته اي تقسيم بندي كرد.

هلوهاي بدون هسته: از نظر فني مي توان اين هلوها را داراي هستك (بر وزن تخمك) دانست. اين هلوها از اصالت خاصي برخوردارن و معمولا وجودشون در انظار عموم، موجب رشد قارچ گونه هلوهاي دو هسته اي ميشه. از خوبي و طعمشون هر چي بگن كم گفتن.

هلوهايي با يك هسته مركزي: معمولا هلوهايي با دو هسته، با ديدن هلوهاي تك هسته اي، ياد هلوهاي بدون هسته مي افتند.

هلوهايي با قواي محركه‌ي دو هسته اي: قبلا جانور شناسان اين هلوها رو در رده خيارداران (با مهره داران يه كم فرق داره) دسته بندي مي كردن ولي جديدا و پس از بحث هاي مرتبط با تشكيل كابينه، بعضي از انواع خاص اين خيارها به درجه رفيع هلويي، نائل شدن.

به نظر من كه گول اين تقسيم بندي هاي جديد رو نخورين.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:26  توسط اشكان  | 

هميشه بعد از شستن جوراب هام در پيدا كردنشون با مشكل مواجه مي شم. مشكل اينجاست كه من براي پيدا كردن جورابهام از حس بويايي استفاده مي كنم نه حس بينايي.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 10:5  توسط اشكان  | 

از اين به بعد پست هايي كه داراي لغات و بعضا معاني نامانوس هستند رو در يه وبلاگ ديگه با آدرس www.Pahli.wordpress.com آپ مي كنم. خوبيه اين وبلاگ اينه كه ميشه براي پستها پسورد گذاشت و با خيال راحت در مورد تمام اعضا و افعال ممنوعه صحبت كرد. دوستاني كه پسورد اون نوشته ها رو ميخوان بهم ميل بزنن. خوبيه اين كار هم واضحه. از هفته آينده هم پستهاي اون وبلاگ رو آپ ميكنم. قبل از آپ كردن هر پستي هم توي اين وبلاگ اطلاع رساني صورت خواهد گرفت.

به اميد روزي كه به درجه اي از كمال برسيم كه با خيال راحت سر هر كوي و برزن سرمون را بالا بگيريم و با افتخار بگيم  ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:14  توسط اشكان  | 

مثل دهل ميمونه، صداش از دور خوشه، حداقل از نزديك كه خوش نيست!

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 12:58  توسط اشكان  | 

هفته پيش توفيق پيش اومد رفتم دندون پزشكي. اول رفتم پيش منشي و پرسيدم كجا بايد وقت بگيرم، گفت برو اونجا بشين. منظورش صندلي دندونپزشكي بود. داشتم تعجب مي كردم كه پزشك اومد بالاي سرم و بدون مقدمه شروع كرد به معاينه. خداييش وقتي يه پزشك اينقدر سريع ميره سره اصل مطلب (بدون هيچ وقت قبلي و ...) آدم واقعا نگران ميشه. دكي جون خيلي زود به اين نتيجه رسيدن كه عصب كشي لازمه. ما هم كه علاقه عجيبي به عناوين كش دار داريم، گفتيم آقا بكش. دكي هم شروع كرد.

نكته جالب مطب اين دكي جون ما اين بود كه تلويزيون صاف روبروي صندلي بيمار تنظيم شده بود. از شانس كشدار ما هم تلويزيون در حال پخش برنامه اي بود كه طي اون وزراي محمود توي كميسيونهاي تخصصي مجلس حاضر شده بودند و از برنامه هاي خودشون دفاع ميكردن. كار به مته كشي كه رسيد، ديگه طاقت از كف دادم و شروع كردم به زمين و زمان فحش دادن كه شانس از اين بدتر هم ميشه (تلويزيون و وزراي محمود و ...) كه خيلي زود جواب اين سوال رو پيدا كردم. بله، از اين بدتر هم ميشه. 

از شانس بد ما دوست دختر دكتر هم، همون موقع اومد كه از دكتر خداحافظي كنه. خلاصه كه دست دكتر تو دهن ما بود و چشمش تو دهنه دختره كه چي ميگه. حالا دختره هم شيرين زبونيش گل كرده بود و هي بلبل زبوني مي كرد. دكي هم اينقدر محو تماشاي جمال يار  شده بود كه مدام يادش ميرفت ساكشن رو بذاره تو دهنم و آب دهنم رو تخليه كنه. غدد بزاقي ما هم كه جوگير شده بودند و مدام بزاق ترشح مي كردن. خلاصه كم مونده بود توي آب دهن خودم غرق شم.

خدا نصيب زندانبانهاي كهريزك نكنه، اوضاعي بود؛ تصور كنين: دست يه نقر تو دهنت باشه،  تصوير وزراي محمود هم تو چشمت و صداشون تو گوشت. فقط مونده بود كه ...توي ... .

خداييش ده دقيقه ديگه اين اوضاع طول ميكشيد، اعتراف ميكردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 11:1  توسط اشكان  | 

يه زماني فكر مي كردم ميزان تامل انسان در امور متعالي، شاخصي از بزرگي اون شخصه. همين مساله باعث مي‌شد كه تفكر در اين زمينه رو علامت مثبتي بدونم و ... .

حالا كه دقيقتر نگاه مي‌كنم مي بينم، وقتهايي به افكار آسماني روي مي آوردم كه مشكلاتي در امور زميني داشتم .

مثلا شب امتحان كه درسم رو آماده نكرده بودم اول به استاد درس و خانواده محترمش فكر مي‌كردم، بعد سيستم آموزشي رو مورد نوازش قرار مي‌دادم و در نهايت هم به اين نتيجه مي رسيدم كه تحصيلات به طور اعم و پاس كردن اين درس به طور اخص هيچ پيشرفتي در مسير كمال من به حساب نمي اد. اينجوري مي تونستم با خيال راحت درس رو بيفتم و حتي گاها احساس افتخار هم بكنم (از اينكه اين امور دنيوي، من ماورايي رو مقيد نكرده).

يا وقتي كه مثل چهارپا در گل مشكلات گير كرده بودم، شروع مي‌كردم به فكر كردن در مورد ماموريتم در اين دنيا و سعي مي‌كردم با اين تصور كه اين مشكلات، در حد و اندازه‌هاي من نيستند خودم رو تسكين بدم.

خلاصه اينكه فقط وقتي در زمين مشكل داشتم، در آسمان سير مي‌كردم. اما عوضش وقتي كه اوضاع زمينيم خوب بود، ترجيح مي‌دادم به جاي تفكر در مورد مفاهيم متعالي، زندگيم رو بگذرونم.

يادم نمي‌ياد وقتايي كه با دوستام در حال شعر گفتن و چرخيدن بوديم، در مورد هدف و فلسفه خلقت حرف زده باشيم.

هر چي به ذهنم فشار مي‌يارم نمي‌تونم به ياد بيارم زماني رو كه موقع گذروندن وقت با يه زيبارو و در حالي كه از ته دل مي‌خنديدم، به ماموريتم در اين دنيا فكر كرده باشم.

يادم نمي‌ياد وقتهايي كه وسط يه مهموني، موقعي كه داشتم با اعتماد به نفس اداي خدايان رقص رو در مي اوردم،  در مورد صحبت‌هاي نيچه فكر كرده باشم.

به ياد نمي يارم وقتايي كه توي جاده‌هاي جنگلي محمودآباد، فارغ از هر غم و غصه‌اي ركاب مي‌زدم، فكر كرده باشم در مورد اين كه مسير زندگيم بايد چطوري باشه.

خلاصه اينكه فكر مي‌كنم افكار متعالي، راه فراري مطمئن و باكلاس براي فرار از هر مشكلي در زندگي برام فراهم كرده بودند.

 

گاهي نگران ميشم، نگران از اينكه بهشت و مدينه فاضله تصورم، راهي براي فرار از جهنم  زندگي واقعيم بوده.

شايد فقط اونايي كه توي جهنم زندگي مي‌كنن، هميشه در مورد بهشت فكر مي‌كنن. به قول ما اصفهانيا

We believe in heaven because we're living in hell

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 8:42  توسط اشكان  | 

فكر كنم رواني شدم،

آخه كدوم آدم عاقلي وقتي حتي يكي از بازيهاي جام باشگاههاي اروپا رو هم نديده، مي ياد با بقيه بحث مي كنه، كل كل مي كنه، فحش ميده، فحش ميخوره ؟!

 

فكر كنم رواني شدم،

يكي از تفريحام اين شده كه توي مترو، اگه روي صندلي نشسته باشم و يه خانم ميانسال (ماكزيمم 35 سال) كنارم ايستاده باشه، پا ميشم و  ميگم ”مادر، شما بفرمايين بشينين”


دوستم فكر مي كنه رواني شده

چند وقت يك بار وبلاگش رو چك مي كنه ببينه آپديت شده يا  نه.

 

فكر كنم رواني شدم

چون من هم چك مي كنم و گاها آپديت هم شده.


پي نوشت: اين پست رو موقع جام باشگاه هاي اروپا نوشته بودم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 8:17  توسط اشكان  | 

لنكراني

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 8:25  توسط اشكان  | 

شرکت برق منطقه ای خوزستان اعلام کرد: جوانی عاشق پیشه با بالا رفتن از دکل فشار قوی برق در اهواز موجب اختلال شبکه برق خوزستان برای ساعاتی شد.

به گزارش خبرنگار مهر در اهواز، پسر جوان عاشقی به دلیل نرسیدن به معشوق با هدف تهدید به خودکشی از ساعت حدود 10 صبح روز جمعه خود را به بالای دکل فشار قوی برق در منطقه ملی راه اهواز رساند.

به دنبال این حادثه کم نظیر، برای حفظ سلامتی این جوان و هدایت او برای پائین آمدن از دکل برای ساعاتی برق قسمت هایی از ملی راه، بهزاد شهر، شهرک شهید عباسپور، فاز 4 کوی ملت و کوی جواهری قطع شد.

پي نوشت: به جاي خوندن اين وبلاگ برين خبرهاي روز رو بخونين. خداييش خيلي با حالن.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 12:58  توسط اشكان  | 

... مشاور احمدي نژاد (جوانفكر) درخصوص علت لاغر شدن ابطحي در زندان نيز گفت؛ طبيعي است وقتي انسان بي رويه چاق شود در زندان به خودش مي آيد که چاقي براي سلامت جسم و روح انسان مضر است. شايد آقاي ابطحي از اين فرصت استفاده کرده و سعي کرده لاغر شود.

پي نوشت: هر چي بگم از مزه اين حرف كم كردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 10:59  توسط اشكان  | 

بالاخره پس از مدتها يه خبر خوب هم شنيديم. نتايج CFA Level II اومد و ما نيز با ديدن لغت Pass به اندازه اي مشعوف گشتيم كه ”گوييا پرده معشوق برافتاد از پيش“. خلاصه كه ”در اندرون من خسته دل “ مجلس رقصي برپا شد. قبولي اين مرحله خيلي بيشتر از مرحله قبلي حال داد چون اين دفعه حدود يك سوم وقت مورد نياز (80 ساعت به جاي 250 ساعت پيشنهادي خودش) وقت گذاشتم. خلاصه كه حال داد.

ETS هم امسال ميزبان قدوم ما در امتحان تافل بود. تركيب ناميمون اعتماد به نفس و گشادي بيش از حد باعث شد كه اصلا روي تافل وقت نگذارم. هر چند عقيده دارم كه واقعا وقت زيادي هم لازم نداره و در حد دو سه روز و با زدن دو سه تا تست آزمايشي مي توني نمره اي در حد لياقتت به دست بياري ولي هيچي نخوندن رو اصلا توصيه نمي كنم. خلاصه كه ما نخونديم. از شانس بدمون هم تستهاي ازمايشي ما در قسمت ريدينگ بود و برخلاف همه پيش بيني ها، ريدينگ به يك ريدينگ واقعي تبديل شد. موقع اسپيكينگ هم كه 45 ثانيه بيشتر نمي توني هنرنمايي كني. ما هم كه عادت به كم گويي نداشتيم، هي غافلگير مي شديم از اين كه چقدر 45 ثانيه كمه. توي تست دوم اسپيكينگ وقتي كه ديدم 45 ثانيه تقريبا تمومه و حدود 2 ثانيه باقي مونده، شاكي شدم و گفتم Shit. مواظب باشين اگه توي تست سنتر خواستين فحش بدين به زبون فارسي باشه.


+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:20  توسط اشكان  | 

از حق انتخاب متنفرم.

از اين كه بدوني تو مسوول وضعيتي هستي كه در اون قرار داري. از اينكه بدوني، مي‌تونستي با تصميمات بهتر، وضعيت بهتري داشته باشي.

از حق انتخاب بدم مي‌ياد.

از اين كه مزايا و معايب هر تصميم رو بايد سبك‌سنگين كني، و آخر كار، خودت بايد عواقب تصميم‌‌هات رو به دوش بكشي.

خيلي خوب بود كه مجبور بوديم، هيچ حق انتخابي نداشتيم. عذاب مي‌كشيديم ولي حداقل مي‌دونستيم كه كار ديگه‌اي نمي‌شه كرد. مثل وقت‌هايي كه بايد امتحان بدي و مي‌دوني كه اين قدر وقت كمه كه هيچ كاري نمي‌توني بكني. اونوقت خيلي راحت مي‌ري مي‌خوابي، هيچ عذاب وجداني هم پيدا نمي‌كني.

از حق انتخاب بدم مي‌ياد. به قول حافظ:

 

سواد نامه موي سياه چون طي شد                بياض كم نشود گر صد انتخاب شود

 

(متاسفانه ضريب همبستگي اين بيت با مضمون اين پست كمتر از 17 درصده  ولي خوب چي كار كنم حافظ شعر ديگه اي در مورد انتخاب نداره).

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:6  توسط اشكان  |