تبليغاتX
‍Pahli

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 14:2  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
http://www.donya-e-eqtesad.com/Default_view.asp?@=226370

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 11:23  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پسرم،

زندگی با عزت بهتر از مرگ با ذلت است؛

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 23:3  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جناب آقاي "يواخيم لو" و دوشيزه مکرمه "ديه گو مارادونا"، بدين وسيله پيوند شما در بازي ديشب از مرحله يک چهارم نهايي را تبريک عرض مي نماييم.


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 14:37  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
به نظرم مکزيک بايد بره توي لاک تهاجمي.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 13:17  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یه دوستی داشتیم (الان دیگه فقط با اجناس لطیفه دوست میشه) هر دو روز یک بار وقتی از دانشگاه برمی گشت با یه نگرانی خاصی می گفت: "بالاخره ما نفهمیدیم جزو خواص هستیم یا عوام". شانس آوردیم سال قبل این جریان فتنه به راه افتاد و ما فهمیدیم که خواص یعنی هاشمی. ما خیلی شانس بیاریم جزو عوام بی بصیرت باشیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم تیر 1389ساعت 16:4  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

يکي از تفريحات بزرگ زندگيم اينه که موقع ناهار و بعد از اون در مورد مباحث اقتصادي، سياسي، فرهنگي، ورزشي و هنري نظرات کارشناسانه بدم؛ به بيان ديگه بشينيم با بچه هاي محل کار و ... شعر بگيم.

از وقتي که توي موسسه تابان خرد درس مي دم، به مشکل بزرگي خوردم. موقع ناهار با کسايي مثل دکتر طبيبيان (از بزرگان اقتصاد ايران) هم سفره (بر وزن هم بستر) مي شم که واقعا نميشه پيششون   ... شعر گفت. مخصوصا که خود طبيبيان اصلا احترام آدم رو نگه نمي داره و اگه ... شعر بگي خيلي رک و راست جوابت رو ميده.  

خلاصه دچار نوع خاصي از افسردگي (ناشي از انباشت ... شعر توي ذهن و عدم جاري شدن اون بر زبان) شدم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 10:23  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من نابغه اي بيش نيستم!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389ساعت 18:31  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چند سال پیش بود. خیر سرم رفتم یه ساعت "ارینت[1]" خریدم سی هزار تومان. طرف میگفت این ساعت خیلی دقیقه، هر یک سال کمتر از 5 ثانیه خطا داره. ما هم تو کف بودیم. دو روز نگذشته بود که دبیر فیزیک برامون از نظریه نسبیت گفت. اولش برام مهم نبود تا این که گفت "زمان هم نسبیه". گفت که بسته به مرجع اندازه گیری، میشه زمانهای متفاوتی رو اندازه گرفت. حتی ترتیب حوادث هم میتونه جابجا بشه[2]. گفت بهترین ساعت دنیا رو هم که داشته باشین باز این مساله اتفاق می افته. از همون روز از انیشتین به دل گرفتم. هر چند بعد از یه مدت کدورت ها رو کنار گذاشتیم، اونقدر که من به اون میگفتم انیش (انیشتین) و اون هم به من می گفت اشی (اشکان)[3] ولی داغ اون سی هزار تومان به دلم موند. سی هزار تومان پول خرج کنی، آخرش هم ساعتت یه زمان نسبی رو بهت نشون بده! تف تو این زندگی.

میدونی هر مفهومی تو این دنیا نسبی باشه، پول برای یه اصفهانی نمیتونه نسبی باشه، یعنی از هر مرجعی که اندازه اش بگیری به یه عدد میرسی.

بدشانسیم به همین جا ختم نشد. یه روز دیگه جو گیر شدم و رفتم یه عینک آفتابی مارک دار خریدم صد هزار تومان. باورت نمیشه، از فرداش به مدت یه هفته فقط بارون میومد. اصلا فرصت نمی شد از عینک استفاده کنم و پزش رو بدم. آخرش هم طاقت نیاوردم، مثل عقده ای ها شده بودم، میرفتم یه لامپ 100 وات روشن می کردم و بعد با عینک آفتابی بهش خیره میشدم. لامصب خیلی عینک خفنی بود، از هر صد تا فوتون به زور یکی دو تا ازش رد میشد، عینک مارک دار همینه دیگه.  

نمی دونم چرا وقتی به عکست نگاه میکنم، کلی خاطره برام مرور میشه، حتی خاطره هایی که قبل از دیدن تو اتفاق افتادند. قبل از اون مهمونی ...

مهمونی دعوت بودم. خیلی حال میکنم با این مهمونی ها. یه میز پر از خوراکی و نوشیدنی هست، یه مشت اسکل که میرن وسط سالن و میرقصن. اونوقت دیگه من می موندم و خوراکیها. بعد از یه مدت هم فهمیده بودم که بهتره فقط بعضی خوراکیهای خاص رو بخوری، چون نسبت قیمتشون به حجمی که از معده اشغال میکنن، ماکزیمم میشه. خلاصه تو این مهمونیها راحت میتونی کالری یه هفته ات رو تامین کنی. اصلا رفته بودم تو این فکر که بعد از هر مهمونی یه هفته به خواب زمستونی برم، صرفه اقتصادی داره. آره میگفتم مهمونی دعوت بودم. طبق معمول پس از سلام و احوال پرسی سریع رفتم سراغ میز خوراکی. مشغول بودم . گه گاهی هم نگاهی به در ورودی مینداختم و مهمونهای تازه وارد رو چک میکردم. یه ساعتی (مرجع اندازه گیری: زمین، ابزار اندازه گیری: ساعت ارینت) از مهمونی گذشته بود که تو اومدی. راستش بار اول که نگات کردم یه هو یه حس خاصی بهم دست داد. اول فکر کردم خوراکی زیاد خوردم و معده ام درد گرفته. (چون قبلا پیش اومده بود که یه بار وجدان درد گرفتم، ولی وقتی رفتم دستشویی و برگشتم دیگه خبری از درد نبود). خلاصه اول فکر کردم دل درده ولی بعد فهمیدم که دردِ دله نه دل درد. راستش دیدمت اشتهام باز شد. کلا هر وقت احساساتی میشم، اشتهام باز میشه. باور کن هیچ دختری به اندازه تو اشتهای من رو باز نمی کرد. وقتی با تو بودم می تونستم یکی و نصفی پیتزای خونواده بخورم. می تونی بفهمی یه نفر چقدر باید از تو خوشش بیاد که بتونه تو یه وعده اینقدر خوراکی بخوره؟ اصلا به نظرم واقعی بودن عشق رو همینجوری میشه تشخیص داد. میگی نه، امتحان کن. به بقیه خاطرخواهات بگو بیان. قرارمون "بوف ولیعصر"، نامرده هر کی زودتر از سر میز پا شه.

ولی تو که به این واقعیت ها و اصول علمی توجهی نداشتی ...

از اولش هم حال میکردم ادای آدمهای همه چییز فهم رو در بیارم. بعضی وقتها همچین در مورد نسبیت صحبت میکنم که انگار نسبیت تو خون امه. به قول خودم، من نسبیت رو با تک تک سلولهام لمس می کنم. اصلا یکی از تفریحام اینه که در مورد مسائلی که چیزی ازشون نمیدونم با شور و وصف زاید الوصفی توضیح بدم. البته گاهی سوتی هم میدم، ولی خوب ... . یه بار با دوستم داشتیم به رادیو گوش میدادیم، یه یارویی شروع کرد به خوندن یه شعر از شاملو. یه کم که گذشت من با یه حالت حق به جانبی به دوستم گفتم که "طرف این جا رو اشتباه خوند، بعد از فلان کلمه باید یه مکث میکرد تا مفهوم شعر رو به درستی منتقل کنه". بعد هم کلی افسوس خوردم از اینکه افرادی که تخصص کافی ندارن باعث شدند ادبیات غنی ما به گا بره و از این حرفا. دوستم بعد از این که کلی به حرفام گوش داد با طمانینه خاصی بهم گفت: این یارو شاملوِ که داره شعر خودش رو میخونه ....

هیچ وقت یادم نمیره، وقتی بار اول بهم گفتی "اشکان جان". خیلی احساساتی شدم. راستش هیچ وقت خاطره خوبی از کلماتی مثل عزیزم، جانم و ... اینها نداشتم. بچه که بودم، هر وقت ننه مون میگفت "اشکان جان "، قلبم یه هو میریخت. چون نیم ساعت بعدش توی صف نونوایی بودم. کلا هر کی به ما محبت کرد یا حالمون رو پرسید یه حالی هم بهمون داد. زیاد پیش اومد که یکی از آشناها بعد از چند ماه بی خبری یه هو زنگ میزد و با حرارت خاصی احوالم رو میپرسید. بعد که کلی توی غلیان احساسات غل غل می کردیم، با یه لحنی که  انگار تازه یه چیزی یادش اومده میگفت راستی "اشکان جان ..."  و کلی کار میریخت سرم ، انتظار داشت با گفتن یه "جان" من جانم رو در راهش فدا کنم. خلاصه که خاطره خوبی از این کلمات محبت آمیز نداشتم.

بار اول که بهم گفتی "اشکان جان" توی رستوران بودیم، سر میز. تو مینی پیتزات رو تموم کرده بودی و من هم وسطهای پیتزای دوم بودم. یه هو گفتی "اشکان جان".

خیلی ترسیدم. راستش فکر کردم میخوای توی پیتزا باهام شریک شی. همیشه با این مساله مشکل داشتم که خوراکی هام رو با یه نفر تقسیم کنم. واقعیت اینه که من خوراکی ها رو خیلی جدی میگیرم. هیچ وقت سر خوراکی با کسی شوخی نمیکنم. حالم بهم میخوره از کسایی که یه کم از غذات رو  میخورن و بعد با این خیال که یه شوخی بامزه کردند، یه لبخند بهت میزنند. آخه اینم شد شوخی. میخوای شوخی کنی، جوک بگو، ادای آدم رو در بیار، اصلا فحش بده. آدم با خوراکیهای دیگران که شوخی نمیکنه. مگه خودت ...

خیلی ترسیده بودم. حق هم داشتم. خودت رو بذار جای من. نصف پیتزا داری ولی طرف مقابلت هیچی نداره. اصلا از بچگی از اینجور موقعیت ها می ترسیدم. بچه که بودم (زمانی که تازه بالغ شده بودم) یه شب در میون، یه کابوس وحشتناک میدیدم. سر سفره بودیم، من و هفت هشت تا دختر خوشگل. اونها هیچ غذایی نداشتند. فقط توی بشقاب من غذا بود. یه هو همشون به طرفم نگاه میکردند، با چشمانی وسوسه انگیز. آروم آروم به طرفم حرکت میکردند، سعی میکردند احساساتم رو تحریک کنند. یکیشون نزدیکم میشد، آروم صورتش رو به صورتم نزدیک میکرد، بوی عطرش مشامم رو پر میکرد، انحنای بدنش، چشمام رو. چشم مینداخت تو چشمم. کنترلی روی خودم نداشتم. یه دستش رو آروم روی بدنم حرکت میداد، دست دیگه اش رو آروم میبرد داخل بشقابم   ....

داد میزدم و از خواب پا میشدم. خیلی وحشتناک بود.

گفتی "اشکان جان". ترسیدم. حق داشتم. یه چشمم به لبهات بود که من رو صدا زده بود و یه چشمم به دست هات. دستت رو آروم آوردی جلو. خواستم پیتزا رو بکشم عقب ولی دیگه دیر شده بود. دستت رو گذاشته بودی روی دستم. نمی دونستم چیکار کنم. صورتت رو آروم آوردی جلوتر. یه حالتی توی چهره ات بود. نمی دونم چی بود ولی گرسنگی نبود. من گرسنگی رو خیلی خوب تشخیص میدم. آروم گفتی "دوستت دارم."

گیج شده بودم. نمی دونستم از اینکه پیتزام رو دارم خوشحالترم یا از اینکه تو رو دارم. نمی دونستم چی جواب بدم. یه ایده به ذهنم رسید. به نظرم خیلی عاشقونه بود. گارسون رو صدا زدم. یه پیتزای دیگه سفارش دادم، برای هر دومون.

اون شب برای اولین بار غذام رو با یه نفر تقسیم کردم. درسته که یه اسلایس بیشتر بهت نرسید ولی مهم اینه که اون اسلایس یه نشونه بود. یه نشونه از اینکه من هم "تو رو دوست دارم."

قبل از این که تو رو ببینم فقط از دو مفهوم سر در می آوردم: "خوراکی و نسبیت"؛ از موسیقی و هنر و کلا این سوسول بازیها چیزی نمی فهمیدم. خداییش اون اوایل فرق بتهوون و جواد یساری رو هم نمیدونستم. ولی شوما ما رو عوض کردی. یعنی با تو که بودم سعی میکردم موسیقی رو بفهمم و ازش لذت ببرم. البته بیشتر وقتها اداش رو در می آوردم ولی به هر حال تلاش بود دیگه. کلا ادا در آوردن رو خوب بلدم. وقتی از چیزی ،مثلا توی یه کنسرت موسیقی، سر در نمی آری کافیه به یه جا خیره شی (مثلا من تو اون کنسرت به سبیل شجریان خیره شده بودم[4]). انگار که داری به دقت گوش میدی. گاهی هم یه کم به جلو خم میشی انگار میخوای بیشتر دقت کنی. بعد وقتی که بقیه یه کاری میکردند تو هم سریع احساساتت رو نشون بده. مثلا وقتی یه نفر تشویق کرد تو هم تشویق کن، از صندلیت پا شو، داد بزن، اگه تونستی یه نمه بغض کن. چه میدونم خلاصه خودت رو تحت تاثیر نشون بده.

جواب میده.

البته گاهی هم سوتی میدادم. اونبار که بغل دستی احمقم بی موقع تشویق کرد. من هم سریع پا شدم و هر چی احساسات داشتم یه هو ریختم بیرون. هم دست زدم، هم داد زدم، هم بغض کردم. تازه متوجه شدم که فقط من دارم احساسات میریزم بیرون. بقیه بهم خیره شده بودند. حتی اون بغل دستی احمقم. انگار نه انگار که اون این افتضاح رو به وجود آورده بود. داشتم از خجالت آب میشدم. فکر نکنی از این که بقیه چی در موردم  فکر می کننا. نه. اونا رو که به بال[5] چپم هم حساب نمیکردم. از تو خجالت میکشیدم. از این که ...

نگات کردم. داشتی میخندیدی.

روحیه گرفتم. یه نگاه حاکی از افسوس به بقیه انداختم و گفتم "خیلی بی احساسین. هیچ چی از موسیقی نمی فهمین."

والا آخرش نفهمیدم تو چرا از من خوشت میومد، به خاطر این دیوونه بازیهام یا به خاطر تسلطم بر نسبیت.

راستش هنوز هم دیوونه ام. هنوز هم اون ساعت ارینت رو دارم. عینک آفتابی رو هم. غروب که میشه یه لامپ 100 وات روشن میکنم، عینک آفتابی رو میزنم به چشمم، ساعت ارینت رو دستم میکنم، قاب عکست رو میگرم دستم و با عکست درد دل میکنم. از خاطره هامون میگم، از دلتنگیهام، از نسبیت (آزمایشهایی که تونستن صحت خیلی از پیش بینیهای انیش رو ثابت کنن). خلاصه یک ساعتی پرچونگی میکنم. البت یک ساعت نسبی. برا من که مثل یک سال میگذره. گفته بودم زمان نسبیه، حتی اگه با ساعت ارینت اندازش بگیری. راستش هر وقت به نسبیت فکر میکنم، بیشتر از اینکه یاد انیش بیفتم یاد تو می افتم. این که زمان بدون تو چقدر دیر میگذره. این که مکان (دنیا) بدون تو چقدر کوچیکه. اینکه ...

وقتی به نسبیت فکر می کنم دلم میگیره. آخه قربونت برم تو دوره زمونه ای که هیچ چیز مطلقی وجود نداره، حتی زمان هم نسبیه، دیگه به چی میشه دل خوش کرد ....

(ادامه دارد)

 

 

 

 



[1] Orient

[2] یکی از نکات جالب در مورد نسبی بودن زمان اینه که نه تنها مدت زمان وقوع یک حادثه از دید دو مرجع متفاوت، میتونه متفاوت باشه بلکه ترتیب وقوع اونها هم میتونه متفاوت باشه. البته این در مورد همه حوادث صادق نیست. مثلا هیچ مرجعی وجود نداره که از دید اون مرگ شما قبل از تولدتون اتفاق بیفته چون این دو تا حالت علی معلولی دارند. برای کسب اطلاعات بیشتر رجوع شود به مقاله Ashi, Anish, Special Relativity, Page 33, 1986

[3] رجوع شود به مقاله Ashi, Anish, Special Relativity,  1986

 

[4]  وقتی کسی فرق موتسارت و شمایی زاده رو نمی دونه، میخوای شجریان رو از ناظری تشخیص بده؟ تو دیگه چه ...خلی هستی!

[5]  Ball, تخم

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:38  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یه جمله ای توی سريال Bones شنیدم که خیلی تاثیرگذار بود؛ از اون جمله هايي که به قول معروف اگر مسلماني از شنيدن اين جمله، جان به جان آفرين تسليم کند عجيب نيست. 

آنجلا به برنن ميگه (دو تا از شخصيتهاي اصلي سريال):

Don’t use your brain too much, you have other organs that can give you far more pleasure

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 9:6  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مدتی پیش یه تصمیم طوفانی گرفتم. یه کم نگاه کردم دیدم همش دارم برای آینده برنامه ریزی میکنم. اول لیسانس گرفتم، بعدش رفتم MBA، بعد سطح یک CFA، پارسال هم سطح دوی CFA و امسال هم قرار بود سطح سه ی CFA رو امتحان بدم. خلاصه دیدم که همش دارم برای آینده برنامه ریزی میکنم. به قول ما اصفهانیا همش به دنبال Delayed gratification  بودم. نگران شدم اگه همین فردا بمیرم واقعا خیلی تجربه ها رو از دست داده ام. اگه فردا زلزله بیاد، اگه امسال جنگ بشه و خیلی اگه های دیگه. همه می تونستن من رو از تجربه های دوست داشتنی محروم کنند؛ هر چند تمام این مدت از زندگیم لذت برده بودم و لی دوست داشتم یه مدت فقط لذت ببرم، بدون هیچ دغدغه ای، به قول معروف یه مدتی جوونی کنم. این تصمیم رو عملی کردم، CFA سطح سه رو برای امسال بی خیال شدم و خیلی تغییرات دیگه .  از اون وقت تا حالا واقعا از زندگیم لذت بردم. خیلی بیشتر از قبل، خیلی عمیقتر از قبل. تا اینکه ....
چند روز پیش یاد خبری افتادم که قبلا توی روزنامه همشهری خونده بودم:
 یه بابایی توی ژاپن میره دکتر و میفهمه  سرطان داره. دکتره بهش میگه که حداکثر 14 ماهه دیگه زنده میمونی. طرف هم که میبینه چیزی برای از دست دادن نداره میره و هر چی دارایی داشته میفروشه و شروع میکنه به خوشگذرونی: هتلهای مجلل، همنشینهای زیبارو (این رو توی روزنامه ننوشته بود ولی تابلو دیگه) و خلاصه از این جور حال ها. 14 ماه میگذره و طرف نمیمیره. تمام پولش رو هم خرج کرده بوده. طرف شاکی میشه، میره و از دکتره شکایت میکنه که چرا من هنوز زنده ام.
الان نگرانم؛ نکنه خیلی زنده بمونم! نکنه اسرائیل به ایران حمله نکنه. نکنه تهران زلزله نیاد. نکنه شرایط اقتصادی خوب شه و اونهایی که تا الان فقط تلاش و برنامه ریزی کردند کلی موقعیت خوب پیدا کنند.
خدایا خودت رحم نکن.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 16:51  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مرتیکه پلانکتون، چشم میندازه تو چشامو و به حرفام ایرادهای منطقی میگیره.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 13:24  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آن ریزنده چایی، آن خواننده کتابهای چاپی،

آن احضار کننده جن و پری، آن از هر عیب و نقص بری،

آن کاربر لینوکس، آن دشمن هر ویروس

آن خواننده سفسطه، آن پردازنده فلسفه

آن معدن نمک، آن داننده اسرار فلک،

آن عالم شبکه که هر چی بخواین بلده،

آن قبح عقابش بلابیان، آن فارغ از هر زمان و مکان

آن خبر واحد، آن به اسرار شاهد

آن عبد حقیر و آن سید کبیر

 ادام الله اقبالهه و ضاعف جلاله و جعل الی کل خیر ماله و اطال الله عمره و اجل قدره و شرح صدره و ضاعف اجره.

یکی از اوتاد را شنیدیم که موسم نکاح فرا رسید. جمله جنبندگان به جنبش درآمدند؛ از جن تا انس، از رمال تا فیلسوف همه را ولوله ای فراگرفت. جماعت خوابگاه را نیز شادی و حزن فراگرفت. شادی از آن رو که خیاط هم در کوزه افتاد و حزن از آن جهت که کتری عمو دیگر برای خوابگاهیان نخواهد جوشید.

پی.نوشت 1: یه فکری برای چایی و پروتئین آخر هفته باید کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 19:39  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اگه بدونی فقط یک ساعت دیگه زنده ای چه کار می کنی؟

*******

بر خلاف خیلیها همیشه جواب دادن به این سوال برام راحت بوده. همیشه می دونستم که در آخرین ساعت میخوام از زندگیم لذت ببرم. توی یه ساعت هم که نمیشه کارهای زیادی کرد، پس باید سریع لذت برد.

دیدن یک فیلم کمدی یا اکشن، با کلی خوراکی؛ یه ایده ساده ولی پرهیجان از آخرین لحظه عمرم بوده. مخصوصا که دیگه نگران سلامتیت نیستی. گور پدر سلامتی. تا جایی که میشه خواراکیهای چرب و مضر میخوردم.  خوردن یه پرس کوبیده چرب با نون و دوغ محلی، همراه یه ظرف پر از ریحون. یه سفره شاهانه. همون طور که ناصرالدین شاه میخورد و بعد از پرکردن خندق بلا، دست (چپ) چربش رو به شکمش میمالوند، دستی (راست) به سبیل شاهانه اش میکشید و با یه لحن شاهانه میگفت، کنیزکی بیاورد. به جای کنیزک اما پفک میخوردم. خیلی بی کلاسه ولی همیشه باهاش حال میکنم. من پفک رو نمی خورم، پفک رو میفهمم.

شاید هم یه مطلب سیاسی تند توی وبلاگم نوشتم. همیشه دوست داشتم یه نامه سرگشاده به حاکمین امر بنویسم. خیلی باکلاسه. یه کم پند و اندرز بهشون میدم. یه کم از تاریخ و سرنوشت حاکمین جبار میگم. یه کم از وضع بد جامعه میگم. بر اهمیت وحت آحاد ملت تاکید میکنم. (از بچگی حال میکردم وقتی مجری تلویزیون می گفت که طرفین مذاکره بر اهمیت بهبود روابط تاکید کردند) بهشون میگم که نمی خواستم این نامه رو در سطح گسترده (توی وبلاگم!) پخش کنم ولی چاره ای جز این نبود. براشون آرزوی توفیق می کنم. بهشون می گم من بیشتر از یک ساعت نمی تونم زنده باشم بنابراین هوای نفس و مطامع دنیوی نمی تونه انگیزه نوشتن این نامه باشه. یه لبخند میزنم و یه مشت پفک میریزم تو دهنم. بعد نامه رو با ذکر یه شعر یا یک روایت تموم میکنم. شاید هم از سیره امام گفتم و اینکه چقدر رای مردم براش اهمیت داشت. اینکه صفحه فلان  صحیفه نور چی گفته.

این سیاست تا پای گور هم ما رو ول نمیکنه.

همیشه دوست داشتم که در یک مکان رویایی بمیرم.

اصلا دوست ندارم توی جنگ و در حال دفاع از وطنم بمیرم. یکی از دوستام در توصیف یک مرگ رویایی و باشکوه میگفت، دوست داره موقع مرگ توسط یه پلنگ خورده بشه. از دست این بچه ها.

دوست دارم در یک مکان رویایی بمیرم. جایی که هر شب برای من آرامش رو به همراه داشته.  دوست دارم توی تختم بمیرم. دوست دارم جنازه ام رو در حالی پیدا کنند که آرامش توی چهره ام موج میزنه،  در حالی که یک فیلم کمدی یا اکشن داره از ال سی دی پخش میشه؛ در حالی که یه مشت پفک توی دستمه، در حالی که کل صورتم به رنگ نارنجی پفکی در اومده. تا همه بدونند که ناکام از دنیا نرفتم.

توی زندگیم حماقتهای زیادی مرتکب شدم ولی حتی برای یک لحظه هم این فکر احمقانه از ذهنم نگذشته که ساعت آخر زندگیم رو به مطالعه بگذرونم. آخه کدوم احمقی فکر می کنه اگر بداند و بمیرد بهتر است. اصلا کسی که اینطوری فکر میکنه همون بهتر که بمیره.

**************

وقتی این سوال رو ازم پرسیدی انتظار جواب معقول تری  داشتی. نمی دونستی که من دیونه تر از این حرفام؛ حق داشتی، تازه اول آشناییمون بود. من هم نمی دونستم. نمی دونستم که قراره دیوونه تر از این حرفا بشم، دیوونه تر از قبل. دیوونه تو؛ حق داشتم، تازه اول آشناییمون بود.

نمی دونستی، نمی دونستم. اگه میدونستم یه طور دیگه جواب میدادم. ای کاش میدونستم و میمردم.

خیلی طول نکشید تا بفهمم چی میخوام، کافی بود چند بار ببینمت تا بفهمم آخرین لحظه عمرم رو چطوری میخوام بگذرونم:

برای یک ساعت هم که شده پیشم بمون. برای یک ساعت هم که شده بهم دروغ بگو. برای یک ساعت، فقط یک ساعت تکرار کن که دوستم داری. بگو که دوست داری تا آخر عمر پیشم بمونی، تا یک ساعت دیگه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 13:58  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکی از مهمترین مباحثی که در بحث مالی بهش پرداخته میشه، بحث مدیریت سبد است. مدیریت سبد به زبان ساده یعنی اینکه من به عنوان یک سرمایه گذار، سرمایه ام رو در چه گزینه هایی سرمایه گذاری کنم که خواسته های من از قبیل سود، ریسک، قابلیت نقد شوندگی و مسائلی از این دست رو اقناع کنه.

مراحل زیر فرایند مدیریت سبد رو مشخص می کنند:

۱. مشخص کردن خواسته های سرمایه گذار: مثلا اینکه حداقل سود مورد انتظار سرمایه گذار چقدر است؛ چه میزانی از ریسک برای سرمایه گذار قابل قبول است، محدودیتهای فعلی او چیست و مسائلی از این دست. نکته اینجاست که سرمایه گذار باید بدونه که سود بیشتر جز از طریق تقبل ریسک بیشتر به دست نمیاد.

۲. اختصاص دارایی ها: در این مرحله سرمایه گذار دارایی خودش رو بین کلاسهای مختلف دارایی تقسیم میکنه. مثلا تصمیم میگیره که نصف داراییش رو در سهام سرمایه گذاری کنه، بیست درصد رو در اوراق قرضه و سی درصد رو در ابزارهای مشتقه. نحوه تصمیم گیری هم نشات گرفته از مرحله یک است. مثلا کسی که قصد داره سود بالایی کسب کنه و ترسی هم از ریسک زیاد نداره، معمولا سهم بیشتری از سبد خودش رو به سهام اختصاص میده تا اوراق قرضه.

۳. مشخص کردن گزینه سرمایه گذاری در هر کدام از کلاسهای دارایی: مثلا در کلاس دارایی سهام، تصمیم میگیره که سهام فلان شرکتها را بخره.

۴. مشخص کردن شاخصهایی که بتوانند میزان تحقق اهداف مشخص شده در مرحله یک رو کنترل کنند.

۵. اصلاح فرایند

 

نکته: تحقیقات ثابت کرده اند که عمده تفاوت در بازدهی (سود) سبدها به مرحله دوم (تصمیم گیری در مورد کلاس دارایی ها یعنی اینکه سهام بخریم یا اوراق قرضه) برمیگردد نه مرحله سوم (این که مثلا چه سهامی را بخریم).

کاربرد در زندگی روزمره:

برای تصمیم گیری در مورد مسائل روزمره نیز می توان از چنین فرایندی بهره جست. یعنی اینکه اول مشخص کنیم چی میخوایم (پول، شهرت، آرامش، ...)، بعد بگیم چه مسیری را باید دنبال کنیم و در انتها هم میزان پیشرفتمون رو مشخص کنیم. نکته مهم در مورد زندگی هم اینه که تفاوت عمده در آنچه به دست میاوریم تا حد زیادی به تصممیات مرحله دو بستگی داره نه تصمیمات مرحله سه. یعنی اینکه به عنوان مثال، ثروت من بیشتر از اینکه به رشته تحصیلیم بستگی داشته باشه، به تصمیم یک سطح بالاتر اون بستگی داره؛ یعنی اینکه آیا من اصلا درس بخونم یا نه.

این مساله به نظر بدیهی میاد ولی مساله اینجاست که در عمل به اون توجهی نمیشه. ما تصمیمات مهمتر رو معمولا در سنین پایینتر اتخاذ میکنیم و به ندرت هم اونها رو تغییر می دیم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 11:48  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یکی از مسائلی که همیشه برام جالب بوده، عدم تناسب و هماهنگی بین توانمندیهای یک شخص در زمینه های مختلفه. مثلا یک شخص ممکنه در زمینه کاریش خیلی قوی باشه ولی در اداره امور مربوط به زندگیه شخصیش کاملا ناتوان باشه. این عدم تناسبها گاهی بی ضرر و حتی طبیعی هستن اما بعضا می تونن خیلی هم مضر باشن.
یه مثال ساده میزنم. خیلی از دانشجویان شریف در زمینه تخصصی خودشون (مثلا مکانیک) آدمهای متخصصی هستن و گاها می تونن در مورد یک مساله (مرتبط با حوزه کاریشون) در سطح جهانی اظهار نظر کنن.
اما همین شخص وقتی به تصمیم گیریهای معمول زندگی (که بعضا اهمیت حیاتی هم دارن) میرسه، خیلی ناشیانه و غیرحرفه ای تصمیم گیری میکنه.
خلاصه این که یکی از مسائلی که همه ما بهش نیاز داریم اشنایی با ابزارهای تصمیم گیری هست. تصمیم گرفتم گاهی در این مورد بنویسم. از اونجا که خودم هم توی این زمینه مطالعه جدی نداشتم و فعلا هم وقت مطالعه جدی در این زمینه رو ندارم، تصمیم گرفتم پستهایی -با عنوان فاینانس در خانه- بنویسم که در اونها ابتدا در مورد بعضی از ابزارهای مالی توضیح بدم و بعد بگم چه طوری میشه از اون ابزارها در زندگی روزمره استفاده کرد. حالا چرا مالی؟

دلیل اولش اینه که تخصص اصلیم توی بحثهای مالیه، بنابراین در این حوزه می تونم خوب حرف بزنم.
دلیل دیگه اش اینه که معتقدم ابزارهای مالی خیلی کاربردی تر، کاراتر و موثرتر از ابزاهای بقیه حوزه ها(حوزه های غیرفنی) هستند. این اعتقاد هم از اونجا ناشی میشه که استفاده از ابزارهای ناکارامد در حوزه مالی هزینه بالایی دارند. بنابراین ابزارها خیلی سریع به سمت کاربردی شدن پیش میرن. یه مثال مساله رو بهتر روشن میکنه.

فکر می کنین چرا خیلی از پشرفتهای بشری در زمان جنگ به وقوع پیوستند؟

به نظر من دلیلش اینه که فاصله بین موفقیت و عدم موفقیت در زمان جنگ خیلی زیاده، درست به اندازه فاصله مرگ و زندگی. اما در زمانهای عادی فاصله بین موفقیت و عدم موفقیت خیلی کمتر و در حد یک پاداش، ارتقای
شغلی و موارد اینچنینیی است. در بازارهای مالی هم فاصله بین موفقیت و عدم موفقیت زیاده (برای ما اصفهانیا این فاصله از فاصله مرگ و زندگی هم بیشتره) بنابراین طبیعیه که در همچنین بازاری فقط ابزارهای کاربردی و موثر بتونن دوام پیدا کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 12:5  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

فجر امروز چون به صفحه گاه چهره کتاب اندر شدیم (در فیس بوک لاگین کردیم ) ملتفت شدیم که صفحه گاه را دیگرگونی پدید امده است. هاله ای از نور دیدیم که در صفحه گاه چرخ همی زد. دقت فرمودیم، مرقومه تهنیت عزیزان بود. مرقومه  چونان می درخشید که تو گویی یوسف از چاه به دیوار (وال) شده است و زلیخا از حرم به حجله. موس از کیبورد (در بعضی نسخ دست از ترنج آورده اند) بازنشناختم . بی درنگ قصد نوشتن کردم تا هجران را گلایه کنم، مجال کوتاه بود و قلم قاصر. قائم مقام فراهانی را به خاطر مبارک آوردیم که در فراق عزیزش گفته بود "... فرقت یاران و تفریق جسم و جان بازیچه نیست. درد دوری هست و تاب صبوری نیست. رنج حرمان موجود است و راه درمان مسدود..." .

سخن کوتاه کنم، میلاد این بنده کمترین را به تهنیت خود مزین نموده بودی. میلاد را اگر ثمری باشد جز در موانست یاران و مجانست آشنایان نیست.

ممنون به خاطر پیغامهاتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 14:0  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تنها زمینه ای که توش استعداد ندارم، چاقیه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت 10:26  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
يكي بود يكي نبود
بارها از خودم پرسيدم چرا داستانها اينجوري شروع مي شن؟ نه خلاقيتي، نه مفهومي. نه ارتباطي با متن داستان. عهد كردم اگه يه روزي نويسنده شدم، يه شروع خوب انتخاب كنم، اونقدر خوب كه  ... 
ديدمت. گيلاس به دست، در حال صحبت. يه لحظه برگشتي. حكايت تكراري تلاقي دو نگاه. حس تكرار ناپذير پرستش يك انسان. همون لحظه همه چيز شروع شد، شايد هم تموم شد. ديگه مني در كار نبود. فقط تو بودي. يكي بود، يكي نبود.
مهموني تموم شده بود. كنار بچه ها، بي تفاوت به حرفاشون نشسته بودم. داشتم ماجرا رو براي خودم مرور مي كردم. من مونده بودم. تو رفته بودي. يكي بود، يكي نبود.
هميشه اعتقاد داشتم كه شروع يه داستان يا فيلم بايد هيجان داشته باشه. متفاوت باشه. تركيبي از ابهام و جذابيت. تزريق حس كنجكاوي و هيجان. اينكه بعدش چي ميشه.  مثل انفجار پرهيجان و غيرقابل انتظار يك ساختمان در اول فيلم  Die hard، يا مثل ابهام  اول فيلم In Brudes. يكي بود يكي نبود نقطه مقابل همه اين شروع ها بود.
باهات تماس گرفتم. قرار گذاشتيم.
نيمكتهاي پارك. ريزش برگهاي خزون. اگه نبودي حتما دلم ميگرفت. هواش جون ميداد براي غصه خوردن، ناليدن از فراق، غصه خوردن از تنهايي. لذت بردن از اين توهم كه تنهاييت به خاطر عظمت روحته.
زمين و درختا پر بودن از برگهاي زرد و نارنجي. از اولش هم هيچ چيز زندگيم آدم وار نبود. وصال توي پاييز، فراق توي بهار. چقدر شاكي شدم از هواي خوب و آفتابي اون روز. جداييمون رو ميگم. محض رضاي خدا يه ابر هم توي اسمون نبود.
بارون پيشكش. اصلا ...
اومدي. چقدر زندگيم رو بهاري ميديدم. اينبار ديگه ريزش برگها من رو ناراحت نمي كردن.  چقدر از اومدنت خوشحال شدم. حس شكفتن در فصل خزون. شروع كرديم به صحبت. بعد از كلي صحبت رفتيم يه كافي شاپ. محو تماشات بودم، فنجون قهوه رو برداشتي ...
گذشت ...
فنجون رو گذاشتي روي ميز. با خنده گفتي اين يكسال چقدر زود گذشت. من كه تمام حواسم به صورتت بود. اين كه چي ميگي. با زبون يا با حالتت. اما تو . حواست يه جاي ديگه بود. حرف مي زدي اما اونجا نبودي. يكي بود، يكي نبود.

این همه راه هست برای شروع یه داستان یا فیلم. اصلا از هیجان و ابهام اول فیلم بگذریم، داستان رو میشه با نقطه پایانش شروع کرد. کل داستان میشه یه فلش بک طولانی و زیبا.
 کار سختیه ولی نتیجه کار خیلی جالب میشه. سریال Breaking Bad این رو خیلی خوب نشون داده بود ... آخه کدوم داستانیه که با یکی بود، یکی نبود شروع بشه و با اون هم تموم بشه.
باز هم گذشت ...
هوا محشر بود، بهاری بهاری. حتی یه ابر هم توی اسمون نبود. بارون پیشکش. گفتم بریم یه جایی که بهتر بتونیم صحبت کنیم، کافی شاپی ...، گفتی صحبتی نمونده. وقت خداحافظیه. گفتم تا آخرش هستم، هر چی که میخواد باشه، گفتی که نیستی. از اول هم همینطور بود. یکی بود یکی نبود.
 
بعضي وقتها براي اينكه يه مطلبي رو بفهمي و به واقعيتي پي ببري بايد كلي زمان بگذاري، كلي زحمت بكشي. نمونش همين عبارت ساده ی يكي بود يك نبود.
چه قدر بهت فكر كردم. چقدر از نبودت زجر كشيدم. خيلي طول كشيد تا بفهمم همه داستانهاي عاشقانه با يكي بود يكي نبود شروع مي شن. اصلا اگه يه حقيقت توي عالم باشه، همينه. اوني هم كه مي گفت. بودن يا نبودن، مساله اينست، اين حقيقت رو فهميده بود.  براي همينه كه اسمش براي هميشه در ادبيات ثبت شد. فهميد كه همه چي از همين بودن و نبودن شروع ميشه. يكي بايد باشه، يكي نبايد باشه. اگه هر دو نباشن كه اصلا اتفاقي نميافته، اگه هم هر دو باشن، ... به قول ناپلئون  ازدواج پايان عشقه.


يكي بود، يكي نبود شروع داستان نيست، خود داستانه، مطلع نيست، خود مطلبه
چقدر طول كشيد تا اينو فهميدم، چقدر زجر كشيدم تا اينو لمس كردم
چقدر ...
چقدر بودم، چقدر نبودي


داستان عشق ما همينجوري شروع شد
يكي بود يكي نبود
يكي اشك مي ريخت و دل مي داد، عاشق بود
يكي لبخند مي زد و دل مي برد، اما عاشق نبود
يكي بود يكي نبود


داستان عشق ما اينجوري شروع شد
هميونطور هم تموم شد
یه فلش بک طولانی و تلخ
يكي بود، يكي نبود

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 10:38  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از يك سال پيش شروع كردم به نوشتن اين وبلاگ و خوندن وبلاگهاي ديگه. برام جالب بود تاثيراتي كه يه وبلاگ مي تونه بر زندگي يه نفر داشته باشه، تاثيراتي كه مي تونه بر روابط افراد داشته باشه.
برام جالب بود كه روابط حقيقي تا چه حد مي تونن تحت تاثير اين ابزار مجازي تقويت يا تضعيف بشن يا حتي روابطي شكل بگيرن و يا ازهم گسسته بشن.
برام جالب بود كه يك نفر خواسته يا ناخواسته چقدر اطلاعات در مورد خودش منتقل ميكنه. چقدر از دغدغه هاش ميگه، چقدر از واقعيت زندگيش ميگه، چقدر از ارزوهاش، چقدر از علايقش ميگه و چقدر از تنهاييهاش.
به قول دكتر منهتن توي فيلم واچمن: ”ما ترسهامون رو فرياد مي زنيم”. از تنهايي مي ترسيم بي نيازيمون از ديگران رو فرياد ميزنيم،‌ ناراحت و افسرده ايم صداي قهقهه مون گوش فلك رو كر مي كنه، ...
از نوشته اشخاص ميشه اطلاعات زيادي در مورد اونها به دست اورد، كافيه كه بدوني دنبال چي بايد بگردي.
عليرغم تمام تفاوتها، نويسندگان وبلاگها در يك چيز مشتركند، اونها دوست دارند خونده بشن، يا مهمتر  از اون نياز دارن كه ديده بشن.

شايد روزي بزرگي آدمها از تعداد بازديدهاي روزانه سايتشون مشخص بشه.

----------------

پي نوشت: اگه حال كردين نظرتون رو در مورد اين وبلاگ بگين و مشخص كنين كه بهترين متن از نظر شما چي بوده. پيشنهادي هم دارين بگين.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 14:56  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
(متن كامل و بدون سانسور را مي توانيد در ادامه مطلب مشاهده نماييد).
...
- مساله جدي تر از اين حرفاست. فكر مي كنم گرفتارش شدم، نمي تونم از فكرش بيام بيرون. نمي دونم، شايد بالاخره نيمه گمشده‌ام رو پيدا كردم.
- خر نشو پسر. تو الان تحت فشاري. تصميم گيريهات هم تحت تاثير همين مساله قرار گرفته. ديشب من ديدم چطوري به شكاف ديوار  خيره شده بودي. تو الان نمي توني منطقي فكر كني. كافيه طرف مونث باشه. يه فرورفتگي در پايين  يا يه بيرون اومدگي  در بالاكل تصميمت رو بالا پايين مي كنه.
- اين حرفا چيه. من دارم از احساسات واقعي حرف ميزنم. وقتي باهاش حرف ميزنم حس خيلي خوبي دارم. دنيا به نظرم يه جاي قشنگ تر مياد. وقتي با اونم ميتونم همه رو دوست داشته باشم. باورت مي شه؟ باهاش خيلي راحتم. مي تونم باهاش درد دل كنم، از احساساتم حرف بزنم. وقتي با اونم ميتونم هر چي تو دلم هست بريزم بيرون.
- خره اوني كه ميخواي بيرون بريزي احساسات نيست، چيز ديگه‌ست. از توي دل هم نمياد. ... بگذريم. در ثاني من نمي گم باهاش حال نكن. مي گم اينقدر گنده اش نكن. اين دختر دو روز بيشتر نيست اومده تو زندگيت، چي شده اينقدر زود همه فكر و ذكرت شده اون؟
- نشنيدي ميگن عشق يعني بزرگ كردن يه نفر به اندازه دنيا يا كوچيك كردن دنيا به اندازه يه نفر؟ تو تا حالا عاشق نشدي؟ فكر نمي كني زندگي بدون عشق معنا نداره؟ فكر نمي كني جاي چيزي خاليه؟
- خاك تو اون سرت. از اين قدت خجالت نمي كشي از اين حرفا مي زني؟ پسر تو اين جوري پيش بري دو روزه ديگه باهاش ازدواج مي كنيا؟ مواظب باش!
- مواظب باشم؟ ديوونه من از خدامه. الان هم تنها دغدغه ام اينه كه چه جوري بهش بگم؟
- اول پياله و بدمستي؟ اين اولين دختر زندگيته، سريع رفتي تو بحث ازدواج؟ ديوونه ازدواج يعني چي؟ دم به تله نديا؟ حداقل دم به تله اي بده كه بيارزه.
مگه چشه؟
- آخه دختر قحط بود. اين كه نه صورت چشم نوازي داره، نه مخرج چشم گيري. جفت ... هم كه تو يه دست جا ميشه. به قول معروف:
”نه به بالا چش و ابرو  -  نه به پايين ...”. والله من اول ديدمش خيل از انتخابت خوشحال شدم. گفتم اين كه از نظر قيافه تعطيله. حتما خيلي پولداره كه دل تو رو برده. نگو زكي. آقا رفته تو كف علم و اخلاق طرف. آخه خره تو كه قرار نيست موسسه پژوهشي تاسيس كني كه رفتي سراغ اين دختره. ايني كه من ديدم بايد شبهاي جمعه  بشيني باهاش معادله ديفرانسيل حل كني.
دختري كه معدلش بالاي 19 باشه، معلومه كه چاره اي غير از درس خوندن نداشته. بهتر ه به همون كار مشغول باشه و مرزهاي علم رو جابجا كنه. تو همش توي محوطه دانشگاه چرخيدي اصلا يادت رفته كه تعريف دختر چيه. . به قول معروف جايي كه ميوه نيست چغندر سلطنت ميكنه.  يه گشتي جردن يا ميلاد نور بزن دوباره يادت مياد كه بايد دنبال چي باشي.
- تو چرا اينقدر احمقانه به زندگي نگاه مي كني؟ چرا همه چي رو مادي مي بيني؟
- چون واقعيت همينه.
- نه عزيزم. قبله كج نيست، تو كچ وايسادي. تو عادت داري همه چي رو با معيارهاي مادي بسنجي.
- فردا كه بهت گفت: ”مردي كه نون نياره، يه متر زبون نداره” اونوقت بهت ميگم قبله كجه يا من كج وايسادم.
- تو نميشناسيش. اگه حرفاش رو ميشنيدي مي ديدي كه اين چيزا اصلا براش مهم نيست.
- حرفاي قبل از ازدواج مثل لاف در غربته. اعتباري بهشون نيست.  از قديم گفتند ”لاف در غربت و گوز تو بازار مسگرها فراوونه”. خلاصه بگم: ” از اين امامزاده كسي معجزه نمي بيند”.
- من فكرام رو كردم. يا اين يا هيچ كس ديگه.
- اين چه حرفيه؟ بلال كه مرد كس ديگه اي اذون نگفت؟ چيزي كه فراوونه دختر. برو يه خوبشو پيدا كن. فقط توي انتخابت دقت كن. ”نه جاي آشفته بخواب، نه خواب آشفته ببين”. فردا كه سختيهاي زندگي خودشون رو نشون دادند اين حرفاي احساسي يادت ميره، اون وقت ديگه هر دو تون با معيارهاي مادي به زندگي نگاه ميكنين.
- ”مهره گر نيك نشيند همه كس نراد است”.  اتفاقا هنر اينه كه آدم بتونه با وجود مشكلات عاشق بمونه. ميدونم كه اون هم به اين مساله واقفه. من نمي دونم تو چطوري مي توني همچين ديدگاهي داشته باشي؟ يعني تو براي  نزديكترين شخص زندگيت هم مي خواي  چرتكه بندازي؟
- اگه اهل ياد گرفتن باشي، زندگي خيلي زود اينا رو بهت ياد ميده.
- فكر نمي كني زندگي اينطوري مشمئز كننده است.
- قبول دارم. به قول معروف: ”مرغ ... گشاد اتخ  كردنش پيداست”.
- چه ربطي داشت؟
- هيچي. ضرب المثل قشنگي بود، حيفم اومد تو اين پست نيارمش. گذشته از شوخي، اين ديدگاه خيلي حال بهم زنه ولي خوبيش اينه كه هيچ وقت به اميدهاي واهي دل نمي بندي.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:29  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از آدمهاي شوخ طبع خيلي خوشم مياد. وجودشون هم به نظرم نه تنها خوشايند بلكه لازمه.

اونجوري هم كه من متوجه شدم هر شخصي الگوي خاصي رو در طنازي و شوخ طبعي دنبال مي كنه و روش مخصوص به خودش رو داره. مثلا يه نفر مياد با بيل مي زنه پس كله شما و پس از به نظاره نشستن پيچ و خم هاي بدن شما و نعره هاي حاكي از دردتون، در شوري وصف ناپذير از باحالي خودش غرق مي شه[1]؛ بعضي ها هم براي هر اتفاق و بحثي كه جريان داره چند تا جوك آماده دارن و بسته به موقعيت اونها رو تعريف مي كنن. بعضي ها هم كه كلا توي كار تقليد صدا و لهجه و حركتند. بعضي ها دوست دارند با ربط دادن مسائل جدي به مسائل غيرجدي، هم يه حرف طنزي زده باشن و هم پيامي رو منتقل كرده باشن. يه عده ديگه هم كه آلت مردان رو محور شوخي هاي خودشون قرار دادند و دخول اون به انواع حفره ها رو، بهترين راه براي ادخال سرور در ديگران مي دونن. خلاصه كه افراد معمولا الگوي خاصي رو در طنازي دنبال مي كنن.

واقعيت اينه كه به همون اندازه كه وجود آدمهاي شوخ مي تونه لذت بخش و شادي آفرين باشه، حضور افراد فاقد مهارتهاي لازم و ورودشون به عرصه طنز هم ميتونه خطرناك و دردآور باشه. كساني كه دوست دارند با هر حرف بي ربط و بي مزه اي كه مي زنن، بقيه بزنند زير خنده.

يه دوستي داشتم كه بچه خوبي هم بود ولي بيش از حد روي شوخ طبعي خودش حساب باز كرده بود. معمولا هم جوكهاي بي مزه رو با آب و تاب تعريف مي كرد و اگه هم در انتها نمي خنديدي، ناراحت مي شد  و به دل مي گرفت. البته سطح انتظار ايشون هم بالا بود و به لبخند ساده رضايت نمي دادند، بلكه بايد براي جوكهاشون غش مي كردين تا ايشون قانع بشن كه شما قدر باحالي ايشون رو ميدوني. من  كه متوجه اين مطلب شده بودم سعي مي كردم تا حد امكان باهاش بحثهاي جدي داشته باشم تا مجبور نشم شوخيهاش رو تحمل كنم. اما به هر حال، گاهي ايشون يه هو احساس مسووليت مي كرد كه بدون توجه به موضوعِ بحث، وارد عرصه طنزپردازي بشن و ما رو با لطيفه هاشون مشعوف كنن. توي همچين موقعيتهايي من سعي مي كردم كه طوري رفتار كنم كه اسباب رنجشش فراهم نشه. يعني اينكه اول حالت چهره ام رو طوري عوض مي كردم كه انگار دارم با دقت به حرفاش گوش ميدم. وقتي هم كه لطيفه به پايان مي رسيد با حالتي حاكي از تعجب (تعجب از پايان غافلگيرانه اون جوك!) بهش نگاه مي كردم و مي زدم زير خنده. چند ثانيه اي هم دلم رو مي گرفتم (يعني خنده ام از ته دل بوده) و بعد هم حدود 70 ثانيه از خودش، از جوكش و از نحوه بيان جوكش توسط خودش تعريف و تمجيد مي كردم. هميشه هم موضوع به خوبي و خوشي تموم ميشد به جز يك بار؛ بار آخر.

دوستمون يه بار شروع كردند به گفتن جوك. من هم طبق معمول، داشتم با دقت تظاهر به گوش دادن مي كردم. يه كم كه گذشت، اين دوست ما مكث كرد. من هم به خيال اين كه جوك تموم شده زدم زير خنده. حالا نخند، كي بخند. همين طور كه داشتم قهقهه مي زدم، ديدم كه دوستم داره با تعجب نگام مي كنه. دردسرتون ندم. ايشون مكث كرده بودند تا نفسي بگيرند و به ادامه جوك بپردازند كه ما سوتي داديم و زديم زير خنده. ايشون هم متوجه شده بودند كه يه عمري سر كار بودند و ... بگذريم.

اما بچه هايي هم هستند كه خيلي با حالند. خيلي خوب و سنجيده طنازي مي كنند. خلاصه كه آدم لذت مي بره از شوخ پردازي هاشون. يه دسته از آدم هايي كه من خيلي باهاشون حال مي كنم كسايي هستند كه با لحن و ظاهر خيلي جدي، حرفهاي غير جدي مي زنند. اين تضاد بين ظاهر چهره و باطن كلامشون برام خيلي جالبه.

مدتي پيش توي يه شركتي شروع به كار كرده بودم. يه بار با چند تا از مديرها جلسه داشتيم. يكي از مديران كه ظاهر جاافتاده و بسيار موجهي داشت شروع كرد به صحبت كردن. لحن صداش هم انصافا خيلي جدي و باوقار بود. چند دقيقه كه از صحبتشون گذشت من متوجه شدم كه ايشون داره با لحن جدي حرفاي غيرجدي و بعضا طنز ميزنه. هر چي بيشتر به حرفاشون دقت كردم، از نتيجه اي كه گرفته بودم مطمئن تر مي شدم. خلاصه كه ما ديديم طرف عجب باحاليه. با اين لحن و تو همچين جلسه اي داره اين حرفا رو ميزنه. ما هم كه از اين مدل طنازي خيلي خوشمون ميومد رفتيم تو كف طرف. به تناسب حرف ايشون هم گاهي لبخندي بر لبانمون مي نشست، گاهي نيشخند و گاهي هم پوزخند. اواخر جلسه هم كه قهقهه جاي انواع خنده رو گرفت. خيلي حال كردم با طرف. البته قبل از اينكه در پايان جلسه بهم تذكر بدند كه در چنين جلساتي كه مباحث جدي و مهم بحث ميشه، بايد جدي تر باشم. بله، آقا واقعا حرفاي جدي مي زدند ولي ضريب چرت و پرت گويي (KGC) [2] ايشون به قدري بالا بود كه ما فكر مي كرديم همش دارند تكه پراني مي كنند و ...

 



[1] شوخي شهرستاني

[2] Kossher Generating Coefficient

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 16:8  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اين همه برج توي جردن هست، آناهيتا، مريم و ...، اونوقت كار ما بايد توي برج مشكي باشه. خداييش تصور كن، صبح به صبح چشمت بيفته به يه ساختمان دراز مشكي رنگ. شانسه ديگه. فقط دلم به اين خوشه كه مطمئنم حداقل يه نفر بدشانس تر از من هم هست. يه خانمي (دوستِ همكارم) با آقاشون براي ماه عسل رفته بودند هند؛ وقتي برگشتند بلافاصله خانم رو منتقل مي كنند به بيمارستان. حالا چرا. خانم گير كرده بودند بين فيل و ديوار. شانس از اين ....تر؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 9:9  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ميگن هر مردي سه تا آرزو داره:

1. به اندازه اي كه بچه اش فكر مي كنه مقتدر و ثروتمند باشه.

2. به اندازه اي كه مادرش فكر مي كنه زيبا و دوست داشتني باشه.

3. به اندازه اي كه زنش فكر مي كنه، روابط نامشروع داشته باشه.

--------------------

گاهي وقتها آرزو ميكنم جاي خودم بودم؛ وقتي كه حرفهاي پشت سرم رو ميشنوم.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:3  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
براي امتحان GMAT دارم ميرم ارمنستان. با توجه به سطح مطالعه و ميزان آمادگي ميشه اين سفر رو يه سفر توريستي به حساب آورد.
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 20:39  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

يه زماني به اين نتيجه رسيده بودم كه توانايي بالايي در شناخت افراد اونهم در همون برخورد اول دارم. در بسياري از موارد هم اين ادعا درست در ميومد ولي مواردي هم بودند كه اصطلاحا من در دوران اوج خودم نبودم يا در حد و اندازه هاي خودم ظاهر نمي شدم و اشتباه ميكردم. 

مورد اول هنگام سوار شدن به قطار در مترو بود. براي سوار شدن به قطار در ايستگاههاي مترو (در روزهاي شلوغ)، خيلي مهمه كه جايي بايستيد كه در قطار باز ميشه وگرنه به زحمت مي تونيد سوار بشين و جاي خوب هم گيرتون نمي ياد. من به جاي اينكه نقاط باز شدن در قطار در هر ايستگاه رو حفظ كنم يه ايده زده بودم و اونم اين بود كه به آدمهايي كه در كنار خط ايستاده بودند و حركت نمي كردند مي پيوستم، چون اين ادمها به احتمال زياد جاي باز شدن در رو مي دونستند. مشكل اينجا بود كه گاهي چند نفر منتظر قطار ايستاده بودند ولي فاصله شون طوري بود كه مشخص مي شد همشون نمي تونن حدس درستي داشته باشند. مثلا از دو نفري كه با فاصله حدود يك متر ايستاده بودند حداقل يكي از اونها در مورد محل باز شدن در قطار اشتباه كرده بود. در اين جا بود كه من به بررسي ظاهري كانديداها روي مي آوردم. مثلا فرض كنيد كه دو نفر كنار خط قرمز استگاه منتظر قطار هستند و فاصله اونها از همديگه يك متر است. در اينحالت شما مي دونيد كه بايد يك از اين دو نفر رو انتخاب كنيد و در كنار اون بايستيد. فرض كنيد كه نفر اول يك شخص ميانسال است كه چند تا كيسه هم دستش هست و شخص دوم يك جوون با موهاي مدل خروسي، شلواري اونقدر تنگ كه مي شه موقعيت لحظه به لحظه  .....ش رو هم تعيين كرد و يه دستبند زنجيري در دست. در اين حالت قاعدتا ميشه روي نفر اول شرط بست چون اين شخص احتمالا يه مسافر هميشگي مترو است و ثانيا خريد زيادي كه انجام داده بهش اجازه اشتباه در سوار شدن نميده. بنابراين ميشه اون شخص رو مسافر حرفه اي مترو در نظر گرفت و با خيال راحت در كنارش ايستاد. نكته اينجاست كه تفاوت كانديداها هميشه در اين حد فاحش نيست و از اون بدتر، بعضا افرادي هم در سطح مترو ديده شدند كه من اصطلاحا به اونها ميگم مسافرنما. اين افراد ظاهرشون طوري هست كه شما ميگي مترو جزيي از زندگيشون شده و با خيال راحت ميري كنارشون مي ايستي اما وقتي به اشتباهت پي ميبري كه ميبيني محل اتصال دو واگن روبروت قرار گرفته و طرف با بلاهت خاصي ميگه ”اه، باز اشتباه كردم”.

 ------------------

از چند سال پيش نوع خاصي از تكدي گري در تهران شايع شد كه طرف (معمولا با وضع ظاهري مناسب) مي اومد كنارت و ميگفت ببخشيد، ميتونم يه سوالي ازتون بپرسم. بعد هم كه شما با روي گشاده ميگفتي بفرمايين خواهش مي كنم، طرف در مورد نياز به خريد دارو، گم شدن كيف پول، نياز به تهيه بليط و اينور چيزها حرف ميزد. من هم بعد از چند بار مواجه شدن با اينجور آدم ها خيلي راحت در جواب سوال اولشون كه آقا مي تونم يه سوالي ازتون بپرسم مي گفتم اگه بحث پول نيست بفرمايين. يه بار يه يارويي اومد گفت ببخشيد اقا: لامصب ته چهرش نوع خاصي از تكدي گري مشهود بود. من هم بهش گفتم آقا پول ندارم. تعجب كرد و گفت من ميخواستم ساعت رو بپرسم. من هم ديدم كم بيارم ضايع است گفتم دروغ نگو. سوالت رو عوض كردي و به راه خودم ادامه دادم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:6  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ليسانس يه درس بي خاصيتي داشتيم به نام اندازه گيري. مهمترين ويژگي اين درس هم اين بود كه اولين درسي بود كه من افتادم. ترم بعد هم كه دوباره درس رو گرفتم با همه چشم چرونيهاي سر جلسه، نمرم سرجمع شد 9. بعد از كلي مخ زدن استاد، 3.6 نمره ازش گرفتم و شدم 12.6 . اما ويژگيهاي جالب اين درس به همينجا ختم نشد، چون يه هو به سرم زد كه بشم استاد حل تمرين (همون TA) يه درسي. يه كم فكر كردم و ديدم چه درسي بهتر از اندازه گيري، چون قبلا در كمال بي لياقتي تونسته بودم اون رو پاس كنم.، حتما مي تونستم در كمال بي لياقتي استاد حل تمرينش هم بشم. خلاصه رفتيم رو مخ استاد و اون هم قبول كرد.
تصور كن با همچين سابقه اي بري سر كلاس و بخواي براي بچه ها رفع اشكال كني، اونهم چه بچه هايي، بچه هاي برق شريف. ما كه ديديم اين كاره نيستيم شروع كرديم به ايده زدن. مثلا محل و زمان تشكيل كلاس رو يك روز بعد اعلام مي كردم. يعني روز دوشنبه اعلاميه ميزدم كه ”كلاس رفع اشكال درس اندازه گيري روز يكشنبه (روز قبلش) راس ساعت فلان در كلاس فلان تشكيل مي شود.”. طبيعتا كسي سر كلاس نميومد. من هم ميرفتم پيش استاد و در مورد اهميت وافر اين درس سخنها مي راندم و از بي علاقگي دانشجويان به اين درس افسوسها مي خوردم. خلاصه كه اوضاع به خوبي و خوشي طي شد تا رسيديم به امتحان ميان ترم. استاد برگه هاي امتحاني رو داد كه من تصحيح كنم. همينطور كه داشتم از كيسه خليفه نمره مي بخشيدم  ناگهان خط زيباي يكي از برگه ها توجهم رو جلب كرد؛ توجهم وقتي بيشتر جلب شد كه ديدم طرف دختره. يه هو كل غدد ما شروع كردند به ترشح هورمون. پيش خودم گفتم اگه قيافه ي دختره هم مثل خطش باشه، نون ما تو روغنه. مشكل اينجا بود كه هيچ كدوم از دانشجوها رو نديده بودم (چون كلاسهاي حل تمرين رو نمي يومدند!). منتظر موندم تا روز بررسي اعتراضات به نمرات ميان ترم. هر چي منتظر مونديم فقط پسرا اومدند اعتراض. البته يكي دو تا هم دختر اومدند ولي از اونايي بودند كه فرقشون با پسرا در يك روسري خلاصه ميشه.
خلاصه كه كلي خورد تو ذوقمون. گذشت تا رسيديم به پايان ترم. همون خط و همون اسم. اين دفعه ديگه ميدونستم بايد چيكار كنم. اولا به پسرها خيلي خوب نمره دادم تا قيافه ي نحسشون رو روز بررسي اعتراضات نبينم. ثانيا به پگاه (همون يارو ديگه) نمره خيلي پاييني دادم كه مطمئن شم براي اعتراض مياد (پگاه از پنجاه شده بود سي و هشت، من بهش دادم پونزده). بالاخره روز موعود رسيد:
دختر آمد از در
اميد رفت بر باد
چشمتون روز بد نبينه، قيافه‌ پگاه مثل دستخط من بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 6:29  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

يه مساله اي هست كه مدتيه ذهنم رو مشغول كرده، اونهم ريشه هاي نارضايتي اشخاصه. فكر مي كنم با شناختن ريشه هاي نارضايتي بهتر بشه به رضايت رسيد؛ نمي دونم شايد هم دارم شيپور رو از سر گشادش مي زنم.

يه مدل ساده در نظر مي گيريم (اين مدل من درآوردي هستش) و به نظرم مي تونه تا حد خوبي نارضايتي هاي افرادي رو كه ميشناسم توجيه كنه:

زندگي رو ميشه مثل يك بردار در نظر گرفت. يك بردار هم جهت داره هم اندازه. ما وقتي از زندگيمون ناراضي هستيم كه اندازه و جهت بردار واقعي (وضعيت فعلي زندگيمون) با بردار مطلوب (وضعيت مطلوب زندگي) برابر نباشن. مثلا يكي دوست داشته شاعر بشه، الان داره مديريت مي خونه (كه به نظرم خيلي هم بيراه نرفته، چون هر دو شعر ميگن). اين زاويه موجود بين بردار واقعي و بردار مطلوب شخص باعث نارضايتي مي شه. حالت دوم وقتي پيش مياد كه جهت بردار تا حد خوبي درسته ولي اندازش صحيح نيست. مثلا طرف دوست داشته يه شركت بين المللي تاسيس كنه كه ميكروسافت رو بخره و در راه ارتقاي كيفيت صنعت نرم افزار، بيل گيتس رو آزاد كنه ولي الان يه شركت تاسيس كرده با يه منشي (نه چندان جوان) و يه آبدارچي و كلي بدهي. اين هم باعث نارضايتي ميشه. دسته سوم افراد هم كه  نه جهت بردار زندگيشون درسته نه اندازش (يعني حتي توي مسير اشتباه هم هيچ پخي نشدند).

تفاوت بين بردار مطلوب و واقعي رو ميشه اسمش رو گذاشت فاصله بين خواسته ها و داشته ها. اگه فاصله زيادي بين خواسته ها و داشته هاي ما وجود داشته باشن نارضايتي به وجود مياد. حالا دو تا ديدگاه رو در نظر بگيريم:

1. تفاوت بين خواسته ها و داشته ها به خاطر هدفگذاري غير واقع بينانه است. يعني من چون هدفي براي خودم در نظر گفتم كه هيچ تناسبي با داشته هام نداره و هيچ وقت بهش نمي رسم، بنابراين بستري براي نارضايتي فراهم كردم. اين مساله مخصوصا وقتي خودش رو بهتر نشون مي ده كه هدفگذاري من بر مبناي مقايسه زندگي خودم و ديگران (مخصوصا افراد مشهور) صورت بگيره. مثلا چون حاكم دبي به خانمش يه جزيره هديه داده، من هم تصميم بگيرم كه يه چاه نفت يا اگه ديگه خيلي كوتاه بيام، يه دكل حفاري (بسته به ساحلي يا دريايي بودنش قيمتي بين 60 تا 150 ميليون دلار داره) پس قباله زنم كنم. بعد چون به اين هدف نمي رسم، يه هو دپ ميزنم و ميخوام خودكشي كنم. اين طرز فكر ما رو به اينجا مي رسونه كه بايد هدفگذاري رو واقعيش كنيم. يا به زبون خودمونيش بايد كوتاه بيايم. اين طرز فكر به نظر منطقي مياد ولي حال نميده. شخصا ته دلم ميگم من چيم از فلاني كمتره!

2. ديدگاه دوم ميگه كه فاصله بين بردار مطلوب و واقعي هميشه نامطلوب نيست. نمنه؟ يعني اينكه كافي است كه شما در مسير درست قدم برداري (جهت بردار درست باشه)، دراين حالت طول بردار مهم نيست؛ اتفاقا خوبه (اگر ضروري و طبيعي نباشه) كه هميشه يه فاصله اي بين خواسته ها و داشته هاي ما (البته در جهت درست) وجود داشته باشه. چون همين فاصله ها و نارضايتي هاست كه ما رو به حركت واميداره. فقط بايد دقت كرد كه اون نوعي از نارضايتي  قابل قبول و مطلوبه كه باعث حركت بشه و نه اينكه ياس و نااميدي به همراه داشته باشه.

پس ما از اين انشا نتيجه ميگيريم كه اگه بابا پولدار باشه، بچه فيلسوف نميشه (به شعر گفتن نميفته).

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:43  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:48  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چند اصل ساده و كلي براي زندگيتون انتخاب كنيد و در تصميم گيريهاتون به اونها مراجعه كنيد. اين اصول بايد مبناي همه فعاليتها و تصميمهاي كليدي زندگي شما قرار بگيرند.

من تعدادي از اين اصول براي خودم تعريف كردم و در مسائل مهم زندگيم به اونها مراجعه مي كنم. امروز هم تونستم با استفاده از يكي از اين اصول يك مشكل بزرگ رو حل كنم.

ماجرا از اين قرار بود كه 4 تا موقعيت شغلي داشتم كه بايد از بينشون انتخاب مي كردم، هر كدوم از اين موقعيتها يك مزيتي داشتند و انتخاب از بين اونها واقعا كار راحتي نبود. يكي از اونها حقوق بيشتري ميداد، يكيشون موقعيت اداري بهتري، يكي ديگه سرعت پيشرفت بهتري و بالاخره يكي از اونها هم فرصت كافي براي رسيدن به بقيه كارهام رو فراهم مي كرد. اول سعي كردم با مدل AHP به بهترين گزينه برسم ولي نشد. بالاخره امروز و با استفاده از اصل PPP اين مساله رو حل كردم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 17:39  توسط اشكان  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin